غزل

آن سفره بیار و در میان نه (2359)

آن سفره بیار و در میان نه
و آن کاسه به پیش عاشقان نه

انبوه بریز نان که زشت است
کآواز دهد کسی که نان نه

تن را چو به نان شکار کردی
جان را برگیر و پیش جان نه

امروز قیامت تو برخاست
برخیز قدم بر آسمان نه

از آتش عشق نردبان ساز
بر گنبد چرخ نردبان نه

ای زهره ز چشم‌های هندو
ترکانه تو تیر در کمان نه

گر سینه زیان کند ز زخمت
زخمی دیگر بر آن زیان نه

چون نکته ز راه چشم گویی
ما را همه مُهر بر دهان نه

ای اشک چو رفتی از در چشم
آنجا رو و سر بر آستان نه

ای نقد تو را زکات نسیه (2360)

ای نقد تو را زکات نسیه
بازآ ز خدا جزات نسیه

آید ز خدا جزای خیرت
در نقد بلا نجات نسیه

پیش از تو جهات نقد بوده‌ست
از شومی تو جهات نسیه

این دولت تازه بی‌تو بادا
ای طلعت تو بیات نسیه

زیرا که به فال نحس هستت
مرگ نقد و حیات نسیه

بر تو همه چیز نسیه بادا
الا نبود ممات نسیه

چون جرم تو نقد و توبه نسیه‌ست
دادت امشب برات نسیه

ای روز مبارک و خجسته (2361)

ای روز مبارک و خجسته
ما جمع و تو در میان نشسته

ای همنفس همیشه پیش آ
تا زنده شود دمی شکسته

پیغام دل است این دو سه حرف
بشنو سخن شکسته بسته

یک بار بگو که بنده من
کزاد شوم ز رنج و رسته

آن دست ز روی خویش برگیر
تا گل چینیم دسته دسته

یک بار دگر شکرفشان کن
طوطی نگر از قفس برسته

ای دو چشمت جاودان را نکته‌ها آموخته (2362)

ای دو چشمت جاودان را نکته‌ها آموخته
جان‌ها را شیوه‌های جان فزا آموخته

هر چه در عالم دری بسته‌ست مفتاحش توی
عشق شاگرد تو است و درگشا آموخته

از برای صوفیان صاف بزم آراسته
وانگهانی صوفیان را الصلا آموخته

وز میان صوفیان آن صوفی محبوب را
سر معشوقی مطلق در خلاء آموخته

و آن دگر را ز امتحان اندر فراق انداخته
سر سر عاشقانش در بلا آموخته

عشق را نیمی نیاز و نیم دیگر بی‌نیاز
این اجابت یافته و آن خود دعا آموخته

پیش آب لطف او بین آتشی زانو زده
همچو افلاطون حکمت صد دوا آموخته

با دعا و با اجابت نقب کرده نیم شب
سوی عیاران رند و صد دغا آموخته

پرجفایانی که ایشان با همه کافردلی
مر وفا را گوش مالیده وفا آموخته

زخم و آتش‌های پنهانی است اندر چشمشان
کهنان را همچو آیینه صفا آموخته

جمله ایشان بندگان شمس تبریزی شده
در تجلی‌های او نور لقا آموخته

ای ز هندستان زلفت رهزنان برخاسته (2363)

ای ز هندستان زلفت رهزنان برخاسته
نعره از مردان مرد و از زنان برخاسته

آتش رخسار تو در بیشه جان‌ها زده
دود جان‌ها برشده هفت آسمان برخاسته

جوی‌های شیر و می پنهان روان کرده ز جان
وز معانی ساقیان همچو جان برخاسته

کفر را سرمه کشیده تا بدیده کفر نیز
شاهد دین را میان مؤمنان برخاسته

تن چو دیوار و پس دیوار افتاده دلی
در بیان حال آن دل این زبان برخاسته

رو خرابی‌ها نگر در خانه هستی ز عشق
سقف خانه درشکسته آستان برخاسته

گرچه گوید فارغم از عاشقان لیکن از او
بر سر هر عاشقی صد مهربان برخاسته

شمس تبریزی چو کان عشق باقی را نمود
خون دل یاقوت وار از عکس آن برخاسته

ای ز هجرانت زمین و آسمان بگریسته (2364)

ای ز هجرانت زمین و آسمان بگریسته
دل میان خون نشسته عقل و جان بگریسته

چون به عالم نیست یک کس مر مکانت را عوض
در عزای تو مکان و لامکان بگریسته

جبرئیل و قدسیان را بال و پر ازرق شده
انبیا و اولیا را دیدگان بگریسته

اندر این ماتم دریغا تاب گفتارم نماند
تا مثالی وانمایم کان چنان بگریسته

چون از این خانه برفتی سقف دولت درشکست
لاجرم دولت بر اهل امتحان بگریسته

در حقیقت صد جهان بودی نبودی یک کسی
دوش دیدم آن جهان بر این جهان بگریسته

چو ز دیده دور گشتی رفت دیده در پیت
جان پی دیده بمانده خون چکان بگریسته

غیرت تو گر نبودی اشک‌ها باریدمی
همچنین به خون چکان دل در نهان بگریسته

مشک‌ها باید چه جای اشک‌ها در هجر تو
هر نفس خونابه گشته هر زمان بگریسته

ای دریغا ای دریغا ای دریغا ای دریغ
بر چنان چشم عیان چشم گمان بگریسته

شه صلاح الدین برفتی ای همای گرم رو
از کمان جستی چو تیر و آن کمان بگریسته

بر صلاح الدین چه داند هر کسی بگریستن
هم کسی باید که داند بر کسان بگریسته

ای ز گلزار جمالت یاسمن پا کوفته (2365)

ای ز گلزار جمالت یاسمن پا کوفته
وز صواب هر خطایت صد ختن پا کوفته

ای بزاده حسن تو بی‌واسطه هر مرد و زن
وآنگه اندر باغ عشقت مرد و زن پا کوفته

ای رخ شاهانه‌ات آورده جان پروانه‌ای
صد هزاران شمع دل اندر لگن پا کوفته

ای دماغ عاشقان پرباده منصوریت
تا دو صد حلاج عشقت بر رسن پا کوفته

لاغری جان ز ذوقت آن چنان فربه شده
می‌نگنجد در جهان در خویشتن پا کوفته

هدهدان اندر قفس چون زان سلیمان خوش شدند
راه پریدن نبد تا در وطن پا کوفته

جان عاشق لامکان و این بدن سایه الست
آفتاب جان به رقص و این بدن پا کوفته

قهقهه شادان عشقش کرد مجلس پرشکر
بوالحزن شادان شده با بوالحسن پا کوفته

روی و چشم شمس تبریزی گل و نسرین بکاشت
در میان نرگس و گل جسم من پا کوفته

ای سراندازان همه در عشق تو پا کوفته (2366)

ای سراندازان همه در عشق تو پا کوفته
گوهر جان همچو موسی روی دریا کوفته

زیر این هفت آسیا هستی ما را خوش بکوب
روشنایی کی فزاید سرمه ناکوفته

عاشقان با عاقلان اندرنیامیزد از آنک
درنیامیزد کسی ناکوفته با کوفته

عاقلان از مور مرده درکشند از احتیاط
عاشقان از لاابالی اژدها را کوفته

مردم چشم از خیالت چون شود پی کوب عشق
فرق‌ها پیدا شود از کوفته تا کوفته

از شکار تو به بیشه جان شیران خون شده
در هوای قاف قربت پر عنقا کوفته

عشق چون خورشید دامن گستریده بر زمین
عاشقان چون اخترانش راه بالا کوفته

لا چو لالایان زده بر عاشقانش دست رد
غیرت الا شده بر مغز لالا کوفته

حاجیان راه جان خسته نگردند از نشاط
اشترانشان زیر بار از راه اعضا کوفته

ساربان این غزل گو تا ز بعد خستگی
اشتران را مست بینی راه بطحا کوفته

تا چه عشق است آن صنم را با دل پرخون شده (2367)

تا چه عشق است آن صنم را با دل پرخون شده
هر زمان گوید که چونی ای دل بی‌چون شده

دم به دم او کف خود را از دلم پرخون کند
تا ز دست دست او خون دلم جیحون شده

نام عاشق بر من و او را ز من خود صبر نیست
عشق معشوقم ز حد عشق من افزون شده

چونک کردم رو به بالا من بدیدم یک مهی
فتنه خورشید گشته آفت گردون شده

ذره‌ها اندر هوا و قطره‌ها در بحرها
در دماغ عاشقانش باده و افیون شده

واعظ عقل اندرآمد من نصیحت کردمش
خیز مجلس سرد کردی ای چو افلاطون شده

پیش شمس الدین تبریزی برو کز رحمتش
مردگان کهنه بینی عاشق و مجنون شده

ای به میدان‌های وحدت گوی شاهی باخته (2368)

ای به میدان‌های وحدت گوی شاهی باخته
جمله را عریان بدیده کس تو را نشناخته

عقل کل کژچشم گشته از کمال غیرتت
وز کژی پنداشته کو مر تو را انداخته

ای چراغ و چشم عالم در جهان فرد آمدی
تا در اسرار جهان تو صد جهان پرداخته

ای که طاووس بهار از عشق رویت جلوه گر
بر درخت جسم جان نالان شده چون فاخته

از برای ما تو آتش را چو گلشن داشته
وز برای ما تو دریا را چو کشتی ساخته

شمس تبریزی جهان را چون تو پر کردی ز حسن
من جهان روح را از غیر عشقت آخته