غزل
هر کی از نیستی آید به سوی او خبری
اندر او از بشریت بنماید اثری
التفاتی نبود همت او را به علل
گر علل گیرد جمله ز علی تا به ثری
هر کسی که متلاشی شود و محو ز خویش
به سوی او کند از عین حقیقت نظری
جوهری بیند صافی متحلی به حلل
متمکن شده در کالبد جانوری
تو به صورت چه قناعت کنی از صحبت او
رو دگر شو تو به تحقیق که او شد دگری
بشنو شکر وی از من که به جان و سر تو
که بدان لطف و حلاوت نچشیدم شکری
ای شه جاودانی وی مه آسمانی
چشمه زندگانی گلشن لامکانی
تا زلال تو دیدم قصه جان شنیدم
همچو جان ناپدیدم در تک بینشانی
عاشق مشک خوش بو میکند صید آهو
میرود مست هر سو یا تواش میدوانی
ای شکر بنده تو زان شکرخنده تو
ای جهان زنده از تو غرقه زندگانی
روز شد های مستان بشنوید از گلستان
میکند مرغ دستان شیوه دلستانی
شیوه یاسمین کن سر بجنبان چنین کن
خانه پرانگبین کن چون شکر میفشانی
نرگست مست گشته جنیی یا فرشته
با شکر درسرشته غنچه گلستانی
با چنین ساقی حق با خودی کفر مطلق
میزند جان معلق با می رایگانی
روز و شب ای برادر مست و بیخویش خوشتر
مست الله اکبر کش نبوده است ثانی
نام او جان جانها یاد او لعل کانها
عشق او در روانها هم امان هم امانی
چون برم نام او را دررسد بخت خضرا
اسم شد پس مسما بیدوی بیتوانی
چند مستند پنهان اندر این سبز میدان
میروم سوی ایشان با تو گفتم تو دانی
جان ویسند و رامین سخت شیرین شیرین
مفخر آل یاسین وز خدا ارمغانی
تو اگر میشتابی سوی مرغان آبی
آب حیوان بیابی قلزم شادمانی
چرب و شیرین بخوردی عیش و عشرت بکردی
سوی عشق آی یک شب هم ببین میزبانی
ما هم از بامدادان بیخود و مست و شادان
ای شه بامرادان مستمان میکشانی
با ظریفان و خوبان تا به شب پای کوبان
وز می پیر رهبان هر دمی دوستگانی
این قدح می شتابد تا شما را بیابد
در دل و جان بتابد از ره بیدهانی
ای که داری تو فهمی قبض کن قبض اعمی
غیر این نیست چیزی تو مباش امتحانی
غیر این نیست راهی غیر این نیست شاهی
غیر این نیست ماهی غیر این جمله فانی
نی خمش کن خمش کن رو به قاصد ترش کن
ترک اصحاب هش کن باده خور در نهانی
قدر غم گر چشم سر بگریستی
روز و شبها تا سحر بگریستی
آسمان گر واقفستی زین فراق
انجم و شمس و قمر بگریستی
زین چنین عزلی شه ار واقف شدی
بر خود و تاج و کمر بگریستی
گر شب گردک بدیدی این طلاق
بر کنار و بوسه بربگریستی
گر شراب لعل دیدی این خمار
بر قنینه و شیشه گر بگریستی
گر گلستان واقفستی زین خزان
برگ گل بر شاخ تر بگریستی
مرغ پران واقفستی زین شکار
سست کردی بال و پر بگریستی
گر فلاطون را هنر نفریفتی
نوحه کردی بر هنر بگریستی
روزن ار واقف شدی از دود مرگ
روزن و دیوار و در بگریستی
کشتی اندر بحر رقصان میرود
گر بدیدی این خطر بگریستی
آتش این بوته گر ظاهر شدی
محتشم بر سیم و زر بگریستی
رستم ار هم واقفستی زین ستم
بر مصاف و کر و فر بگریستی
این اجل کر است و ناله نشنود
ور نه با خون جگر بگریستی
دل ندارد هیچ این جلاد مرگ
ور دلش بودی حجر بگریستی
گر نمودی ناخنان خویش مرگ
دست و پا بر همدگر بگریستی
وقت پیچاپیچ اگر حاضر شدی
ماده بز بر شیر نر بگریستی
مادر فرزندخوار آمد زمین
ور نه بر مرگ پسر بگریستی
جان شیرین دادن از تلخی مرگ
گر شدی پیدا شکر بگریستی
داندی مقری که عرعر میکند
ترک کردی عر و عر بگریستی
گر جنازه واقفستی زین کفن
این جنازه بر گذر بگریستی
کودک نوزاد میگرید ز نقل
عاقلستی بیشتر بگریستی
لیک بیعقلی نگرید طفل نیز
ور نه چشم گاو و خر بگریستی
با همه تلخی همین شیرین ما
چاره دیدی چون مطر بگریستی
زان که شیرین دید تلخیهای مرگ
زان چه دید آن دیده ور بگریستی
که گذشت آن من و رفت آنچ رفت
کو خبر تا زین خبر بگریستی
تیر زهرآلود کآمد بر جگر
بر سپر جستی سپر بگریستی
زیر خاکم آن چنانک این جهان
شاید ار زیر و زبر بگریستی
هین خمش کن نیست یک صاحب نظر
ور بدی صاحب نظر بگریستی
شمس تبریزی برفت و کو کسی
تا بر آن فخرالبشر بگریستی
عالم معنی عروسی یافت زو
لیک بیاو این صور بگریستی
این جهان را غیر آن سمع و بصر
گر بدی سمع و بصر بگریستی
با چنین رفتن به منزل کی رسی
با چنین خصلت به حاصل کی رسی
بس گران جانی و بس اشتردلی
در سبک روحان یک دل کی رسی
با چنین زفتی چگونه کم زنی
با چنین وصلت به واصل کی رسی
چونک اندر سر گشادی نیستت
در گشاد سر مشکل کی رسی
همچو آبی اندر این گل ماندهای
پس به پاک از آب و از گل کی رسی
بگذر از خورشید وز مه چون خلیل
ور نه در خورشید کامل کی رسی
چون ضعیفی رو به فضل حق گریز
ز آنک بیمفضل به مفضل کی رسی
بی عنایتهای آن دریای لطف
از چنین موجی به ساحل کی رسی
بی براق عشق و سعی جبرئیل
چون محمد در منازل کی رسی
بی پناهان را پناه خود کنی
در پناه شاه مقبل کی رسی
پیش بسم الله بسمل شو تمام
ور نه چون مردی به بسمل کی رسی
چارهای کو بهتر از دیوانگی
بسکلد صد لنگر از دیوانگی
ای بسا کافر شده از عقل خویش
هیچ دیدی کافر از دیوانگی
رنج فربه شد برو دیوانه شو
رنج گردد لاغر از دیوانگی
در خراباتی که مجنونان روند
زود بستان ساغر از دیوانگی
اه چه محرومند و چه بیبهرهاند
کیقباد و سنجر از دیوانگی
شاد و منصورند و بس بادولتند
فارسان لشکر از دیوانگی
برروی بر آسمان همچون مسیح
گر تو را باشد پر از دیوانگی
شمس تبریزی برای عشق تو
برگشادم صد در از دیوانگی
قره العین منی ای جان بلی
ماه بدری گرد ما گردان بلی
صد هزاران آفرین بر روی تو
میفرستد حوری و رضوان بلی
ای چراغ و مشعله هفت آسمان
خاکیان را آمدی مهمان بلی
از کمال رحمت و شاهنشهی
گنج آید جانب ویران بلی
سرو رحمت چون خرامان شد به باغ
یابد ابلیس لعین ایمان بلی
چون شکستی شیشه درویش را
واجب آید دادن تاوان بلی
ملک بخشد مالک الملک از کرم
علم بخشد علم القرآن بلی
آفتابی چون ز مشرق سر زند
ذرهها آیند در جولان بلی
جاء ربک و الملائک چون رسید
هر محال اکنون شود امکان بلی
در فتوح فتحت ابوابها
گرددت دشوارها آسان بلی
امشب ای دلدار خواب آلود من
خواب را رانی ز نرگسدان بلی
چشم نرگس چون به ترک خواب گفت
بر خورد از فرجه بستان بلی
مغز خود را چون ز غفلت پاک روفت
بو برد از گلبن و ریحان بلی
روز تا شب مست و شب تا روز مست
سخت شیرین باشد این دوران بلی
بلبلا بر منبر گلبن بگو
هست محسن درخور احسان بلی
چون فزون شد اشتهای مستمع
سنگ آرد منطق لقمان بلی
از دیار مصر مر یعقوب را
ریح یوسف شد سوی کنعان بلی
گر خمش باشی و سر پنهان کنی
سر شود پیدا از آن سلطان بلی
خامشی صبر آمد و آثار صبر
هر فرج را میکشد از کان بلی
بوی باغ و گلستان آید همی
بوی یار مهربان آید همی
از نثار جوهر یارم مرا
آب دریا تا میان آید همی
با خیال گلستانش خارزار
نرمتر از پرنیان آید همی
از چنین نجار یعنی عشق او
نردبان آسمان آید همی
جوع کلبم را ز مطبخهای جان
لحظه لحظه بوی نان آید همی
زان در و دیوارهای کوی دوست
عاشقان را بوی جان آید همی
یک وفا میآر و میبر صد هزار
این چنین را آن چنان آید همی
هر که میرد پیش حسن روی دوست
نابمرده در جنان آید همی
کاروان غیب میآید به عین
لیک از این زشتان نهان آید همی
نغزرویان سوی زشتان کی روند
بلبل اندر گلبنان آید همی
پهلوی نرگس بروید یاسمین
گل به غنچه خوش دهان آید همی
این همه رمز است و مقصود این بود
کان جهان اندر جهان آید همی
همچو روغن در میان جان شیر
لامکان اندر مکان آید همی
همچو عقل اندر میان خون و پوست
بی نشان اندر نشان آید همی
وز ورای عقل عشق خوبرو
میبه کف دامن کشان آید همی
وز ورای عشق آن کش شرح نیست
جز همین گفتن که آن آید همی
بیش از این شرحش توان کردن ولیک
از سوی غیرت سنان آید همی
تن زنم زیرا ز حرف مشکلش
هر کسی را صد گمان آید همی
هر دم ای دل سوی جانان میروی
وز نظرها سخت پنهان میروی
جامهها را چاک کردی همچو ماه
در پی خورشید رخشان میروی
ای نشسته با حریفان بر زمین
وز درون بر هفت کیوان میروی
پیش مهمانان به صورت حاضری
سوی صورتگر به مهمان میروی
چون قلم بر دست آن نقاش چست
در میان نقش انسان میروی
همچو آبی میروی در زیر کاه
آب حیوانی به بستان میروی
در جهان غمگین نماندی گر تو را
چشم دیدی چون خرامان میروی
ای دریغا خلق دیدی مر تو را
چون نهان از جمله خلقان میروی
حال ما بنگر ببر پیغام ما
چون به پیش تخت سلطان میروی
بار دیگر عزم رفتن کردهای
بار دیگر دل چو آهن کردهای
نی چراغ عشرت ما را مکش
در چراغ ما تو روغن کردهای
الله الله کاین جهان از روی خود
پرگل و نسرین و سوسن کردهای
الله الله تا نگوید دشمنی
دوستی و کار دشمن کردهای
الله الله بندگان را جمع دار
ای که عالم را تو روشن کردهای
بار دیگر تو به یک سو مینهی
عشقبازیها که با من کردهای
الله الله کز نثار آستین
نفس بد را پاکدامن کردهای
کان زرکوبان صلاح الدین که تو
همچو مه از سیم خرمن کردهای
بوی مشکی در جهان افکندهای
مشک را در لامکان افکندهای
صد هزاران غلغله زین بوی مشک
در زمین و آسمان افکندهای
از شعاع نور و نار خویشتن
آتشی در عقل و جان افکندهای
از کمال لعل جان افزای خویش
شورشی در بحر و کان افکندهای
تو نهادی قاعده عاشق کشی
در دل عاشق کشان افکندهای
صد هزاران روح رومی روی را
در میان زنگیان افکندهای
با یقین پاکشان بسرشتهای
چونشان اندر گمان افکندهای
چون به دست خویششان کردی خمیر
چونشان در قید نان افکندهای
هم شکار و هم شکاری گیر را
زیر این دام گران افکندهای
پردلان را همچو دل بشکستهای
بی دلان را در فغان افکندهای
جان سلطان زادگان را بنده وار
پیش عقل پاسبان افکندهای