غزل

ساقی این جا هست ای مولا؟ بلی (2921)

ساقی این جا هست ای مولا؟ بلی
ره دهد ما را بر آن بالا؟ بلی

پیش آن لب‌های آری‌گوی او
بنده گردد شِکّر و حلوا؟ بلی

هست چشمش قلزم مستی؟ نعم
هست جعدش مایهٔ سودا؟ بلی

این همه بگذشت آن سرو سهی
خوش برآید همچو گل با ما؟ بلی

چون بخسبم زیر سایهٔ نخل او
من شوم شیرین‌تر از خرما؟ بلی

هم عسس هم دزد ای جان هر شبی
سیم دزدد زان قمرسیما؟ بلی

چون برآید آفتاب روی او
دزد گردد عاجز و رسوا؟ بلی

ناشتاب آن کس که او حلوا خورد
در دماغ او کند صفرا؟ بلی

بس کن آن کس کو سری پنهان کند
روید از سر گلشنِ اخفیٰ بلی

هم تو شمعی هم تو شاهد هم تو می (2922)

هم تو شمعی هم تو شاهد هم تو می
هم بهاری در میان ماه دی

هر طرف از عشق تو پَر سوخته
آفتاب و صد هزاران همچو دی

چون همیشه آتشت در نی فتد
رفت شِکَّر زین هوس در جان نی

سر بُریدی صد هزاران را به عشق
زهره نِی جان را که گوید های و هی

عاشقان سازیده‌اند از چشم بد
خانه‌ها زیر زمین چون شهر ری

نیست از دانش بتر اشکنجه‌ای
وای آنک ماند اندر نیک و بی

آن زنانِ مصر اندر بیخودی
زخم‌ها خورده نکرده وای وی

در شب معراج شاه از بیخودی
صدهزاران‌ساله ره را کرده طی

برشکن از باده‌های بیخودان
تخته‌بندی ز استخوان و عرق و پی

شمس تبریزی تو ما را محو کن
ز آنک تو چون آفتابی ما چو فِی

باد بین اندر سرم از باده‌ای (2923)

باد بین اندر سرم از باده‌ای
نوش کردم از کف شه‌زاده‌ای

جان چو اندر بادهٔ او غوطه خورْد
بر سر آمد تابناکی ساده‌ای

چشم جان می‌دید نقشی بوالعجب
هر طرف زیبانگاری شاده‌ای

هر دو گامی مست عشقی خفته‌ای
بر سر او ساقیی اِستاده‌ای

زان هوس شد پای دل‌ها بسته‌ای
زان طرب شد پَرِّ جان بگشاده‌ای

نوش‌نوش مستیان بر عرش رفت
تا گرو شد زهد را سجاده‌ای

شمس تبریزی سر این دولت است
در نهانْ او دولتی آماده‌ای

آه از عشق جمال حوره‌ای (2924)

آه از عشق جمال حوره‌ای
کو گرفت از عاشقانش دوره‌ای

زندگیِ نوبه‌نو از کشتنش
صحتی تازه شد از رنجوره‌ای

گر گهر داری ببین حال مرا
در تک دریا ز دریا دوره‌ای

گفتم: ای عقلم کجایی؟ عقل گفت:
«چون شدم مِی، چون کنم انگوره‌ای؟!»

جان بسوز و سرمه کن خاکسترش
تا نمانَد در دو عالم کوره‌ای

تا کند جان‌های بی‌جان در سماع
گرد آن شهد ازل زنبوره‌ای

تا کند آن شمس تبریزی به حق
جمله ویران‌هات را معموره‌ای

ای دلی کز گلشکر پرورده‌ای (2925)

ای دلی کز گلشکر پرورده‌ای
ای دلی کز شیر شیران خورده‌ای

وی دلی کز عقل اول زاده‌ای
حاتم از دست سلیمان برده‌ای

طاقت عشقت ندارد هیچ جان
این چه جان است این چه جان آورده‌ای

آفتابی کآفتاب از عکس او است
زیر دامن طرفه پنهان کرده‌ای

هم چراغ صد هزاران ظلمتی
هم مسیح صد هزاران مرده‌ای

این شرابی را که ساقی گشته‌ای
از کدام انگورها افشرده‌ای

هم زمستان جهان را میوه‌ای
دستگیر صد هزار افسرده‌ای

کار زرکوبان چو زر کردی چو زر
شه صلاح الدین که تو صدمرده‌ای

گر در آب و گر در آتش می‌روی (2926)

گر در آب و گر در آتش می‌روی
آن نمی‌دانم برو خوش می‌روی

در رخت پیداست والله رنگ او
رو که سوی یار مه وش می‌روی

نقش‌ها را پشت و پایی می‌زنی
سوی نقش نامنقش می‌روی

ذوق جان‌ها می‌زند بر جان تو
مست و دست انداز و سرکش می‌روی

در پی تو می‌دود اقبال رو
گر به عرش و گر به مفرش می‌روی

آنک در سر داری از سودای یار
چه عجب گر تو مشوش می‌روی

شه صلاح الدین برآ زین شش جهت
گرچه ظاهر اندر این شش می‌روی

ز کجا آمده‌ای می‌دانی (2927)

ز کجا آمده‌ای می‌دانی
ز میان حرم سبحانی

یاد کن هیچ به یادت آید
آن مقامات خوش روحانی

پس فراموش شدستت آن‌ها
لاجرم خیره و سرگردانی

جان فروشی به یکی مشتی خاک
این چه بیع است بدین ارزانی

بازده خاک و بدان قیمت خود
نی غلامی ملکی سلطانی

جهت تو ز فلک آمده‌اند
خوبرویان خوش پنهانی

آنچ در سینه نهان می‌داری (2928)

آنچ در سینه نهان می‌داری
درنیابند چه می‌پنداری

خفته پنداشته‌ای دل‌ها را
که خدایت دهدا بیداری

هر درخت آنچ که دارد در دل
آن بدیده‌ست گلی یا خاری

ای چو خفاش نهان گشته ز روز
تا ندانند که تو بیماری

به خدا از همگان فاشتری
گرچه در پیشگه اسراری

پیش خورشید همان خفاشی
گرچه ز اندیشه چو بوتیماری

چنگ اگرچه که ننالد دانند
کو چه شکل است به وقت زاری

ور بنالد ز غمی هم دانند
کو ندارد صفت هشیاری

ای خیالی که به دل می‌گذری (2929)

ای خیالی که به دل می‌گذری
نی خیالی نی پری نی بشری

اثر پای تو را می‌جویم
نه زمین و نه فلک می‌سپری

گر ز تو باخبران بی‌خبرند
نه تو از بی‌خبران باخبری

مونس و یار دلی یا تو دلی
تو مقیم نظری یا نظری

ایها الخاطر فی مکرمه
قف زمانا بخداء البصر

لا تعجل به مرور و نوی
بدل اللیل بضؤ السحر

حسن تدبیرک قد صاغ لنا
الهیولی به حسان الصور

گر صور جان و هیولی خرد است
عشق تو دیگر و تو خود دگری

این هیولی پدر صورت‌هاست
ای تو کرده پدران را پدری

نی هیولای همه آبی بود
چه کند آب چو آبش ببری

گر هیولا و صور جان افزاست
دگرم عشوه مده تو دگری

از هیولا است صور ریگ روان
ریگ را هرزه چرا می‌شمری

تو چرا جمله نبات و شکری (2930)

تو چرا جمله نبات و شکری
تو چرا دلبر و شیرین نظری

تو چرا همچو گل خندانی
تو چرا تازه چو شاخ شجری

تو به یک خنده چرا راه زنی
تو به یک غمزه چرا عقل بری

تو چرا صاف چو صحن فلکی
تو چرا چست چو قرص قمری

تو چرا بی‌بنه چون دریایی
تو چرا روشن و خوش چون گهری

عاقلان را ز چه دیوانه کنی
ای همه پیشه تو فتنه گری

ساکنان را ز چه در رقص آری
ز آدمی و ملک و دیو و پری

تو چرا توبه مردم شکنی
تو چرا پرده مردم بدری

همه دل‌ها چو در اندیشه توست
تو کجایی به چه اندیشه دری