مثنوی

چو بنشست بر تخت شاه اردشیر(1)

چو بنشست بر تخت شاه اردشیر
از ایران برفتند برنا و پیر

بسی نامداران گشته کهن
بدان تا چگونه سرآید سخن

زبان برگشاد اردشیر جوان
چنین گفت کای کار دیده گوان

هر آنکس که برگاه شاهی نشست
گشاده زبان باد و یزدان پرست

بر آیین شاهان پیشین رویم
همان از پس فره و دین رویم

ز یزدان نیکی دهش یاد باد
همه کار و کردار ما داد باد

پرستندگان راهمه برکشیم
ستمگارگان را به خون درکشیم

بسی کس به گفتارش آرام یافت
از آرام او هرکسی کام یافت

به پیروز خسرو سپردم سپاه
که از داد شادست و شادان ز شاه

به ایران چو باشد چنو پهلوان
بمانید شادان و روشن روان

پس آگاهی آمد به نزد گراز (2)

پس آگاهی آمد به نزد گراز
که زو بود خسرو به گرم و گداز

فرستاد گوینده‌ای را ز روم
که در خاک شد تاج شیروی شوم

که جانش به دوزخ گرفتار باد
سر دخمهٔ او نگون سار باد

که دانست هرگز که سرو بلند
به باغ از گیا یافت خواهد گزند

چو خسرو که چشم و دل روزگار
نبیند چنو نیز یک شهریار

چو شیروی را شهریاری دهد
همه شهر ایران به خواری دهد

چنو رفت شد تاجدار اردشیر
بدو شادمان جان برنا و پیر

مرا گر ز ایران رسد هیچ بهر
نخواهم که بر وی رسد باد شهر

نبودم من آگه که پرویز شاه
به گفتار آن بدتنان شد تباه

بیایم کنون با سپاهی گران
ز روم و ز ایران گزیده سران

ببینیم تا کیست این کدخدای
که باشد پسندش بدین گونه رای

چنان برکنم بیخ او را ز بن
کزان پس نراند ز شاهی سخن

نوندی برافگند پویان به راه
به نزدیک پیران ایران سپاه

دگرگونه آهنگ بدکامه کرد
به پیروز خسرو یکی نامه کرد

که شد تیره این تخت ساسانیان
جهانجوی باید که بندد میان

توانی مگر چاره‌ای ساختن
ز هرگونه اندیشه انداختن

بجویی بسی یار برنا و پیر
جهان را بپردازی از اردشیر

ازان پس بیابی همه کام خویش
شوی ایمن و شاد زارام خویش

گر ایدون که این راز بیرون دهی
همی خنجر کینه را خون دهی

من از روم چندان سپاه آورم
که گیتی به چشمت سیاه آورم

به ژرفی نگه‌دار گفتار من
مبادا که خوار آیدت کار من

چو پیروز خسرو چنان نامه دید
همه پیش و پس رای خودکامه دید

دل روشن نامور شد تباه
که تا چون کند بد بدان زادشاه

ورا خواندی هر زمان اردشیر
که گوینده مردی بد و یادگیر

برآسای دستور بودی ورا
همان نیز گنجور بودی ورا

بیامد شبی تیره گون بار یافت
می روشن و چرب گفتار یافت

نشسته به ایوان خویش اردشیر
تنی چند با او ز برنا و پیر

چو پیروز خسرو بیامد برش
تو گفتی ز گردون برآمد سرش

بفرمود تا برکشیدند رود
شد ایوان پر از بانگ رود و سرود

چو نیمی شب تیره اندرکشید
سپهبد می یک منی در کشید

شده مست یاران شاه اردشیر
نماند ایچ رامشگر و یادگیر

بد اندیش یاران او را براند
جز از شاه و پیروز خسرو نماند

جفا پیشه از پیش خانه بجست
لب شاه بگرفت ناگه به دست

همی‌داشت تا شد تباه اردشیر
همه کاخ شد پر ز شمشیر و تیر

همه یار پیروز خسرو شدند
اگر نو جهانجوی اگر گو بدند

هیونی برافگند نزد گراز
یکی نامه‌ای نیز با آن دراز

فرستاده چون شد به نزدیک او
چو خورشید شد جان تاریک اوی

بیاورد زان بوم چندان سپاه
که بر مور و بر پشه بر بست راه

همی‌تاخت چون باد تا طیسفون
سپاهش همه دست شسته به خون

ز لشکر نیارست دم زد کسی
نبد خود دران شهر مردم بسی

فرایین چو تاج کیان برنهاد

فرایین چو تاج کیان برنهاد
همی‌گفت چیزی که آمدش یاد

همی‌گفت شاهی کنم یک زمان
نشینم برین تخت بر شادمان

به از بندگی توختن شست سال
برآورده رنج و فرو برده یال

پس از من پسر بر نشیند بگاه
نهد بر سر آن خسروانی کلاه

نهانی بدو گفت مهتر پسر
که اکنون به گیتی توی تاجور

مباش ایمن و گنج را چاره کن
جهان بان شدی کار یکباره کن

چو از تخمهٔ شهریاران کسی
بیاید نمانی تو ایدر بسی

وزان پس چنین گفت کهتر پسر
که اکنون به گیتی توی تاجور

سزاوار شاهی سپاهست و گنج
چو با گنج باشی نمانی به رنج

فریدون که بد آبتینش پدر
مر او را که بد پیش او تاجور

جهان را بسه پور فرخنده داد
که اندر جهان او بد از داد شاد

به مرد و به گنج این جهان را بدار
نزاید ز مادر کسی شهریار

ورا خوش نیامد بدین سان سخن
به مهتر پسر گفت خامی مکن

عرض را به دیوان شاهی نشاند
سپه را سراسر به درگاه خواند

شب تیره تا روز دینار داد
بسی خلعت ناسزاوار داد

به دو هفته از گنج شاه اردشیر
نماند از بهایی یکی پر تیر

هر آنگه که رفتی به می سوی باغ
نبردی جز از شمع عنبر چراغ

همان تشت زرین و سیمین بدی
چو زرین بدی گوهر آگین بدی

چو هشتاد در پیش و هشتاد پس
پس شمع یاران فریادرس

همه شب بدی خوردن آیین اوی
دل مهتران پرشد ازکین اوی

شب تیره همواره گردان بدی
به پالیزها گر به میدان بدی

نماندش به ایران یکی دوستدار
شکست اندر آمد به آموزگار

فرایین همان ناجوانمرد گشت
ابی داد و بی‌بخشش و خرد گشت

همی زر بر چشم بر دوختی
جهان را به دینار بفروختی

همی‌ریخت خون سر بی‌گناه
از آن پس برآشفت به روی سپاه

به دشنام لبها بیاراستند
جهانی همه مرگ او خواستند

شب تیره هرمزد شهران گراز
سخنها همی‌گفت چندان به راز

گزیده سواری ز شهر صطخر
که آن مهتران را بدو بود فخر

به ایرانیان گفت کای مهتران
شد این روزگار فرایین گران

همی‌دارد او مهتران را سبک
چرا شد چنین مغز و دلتان تنگ

همه دیده‌ها زو شده پر سرشک
جگر پر ز خون شد بباید پزشک

چنین داد پاسخ مرا او را سپاه
که چون کس نماند از در پیشگاه

نه کس را همی‌آید از رشک یاد
که پردازدی دل بدین بد نژاد

بدیشان چنین گفت شهران گراز
که این کار ایرانیان شد دراز

گر ایدون که بر من نسازید بد
کنید آنک از داد و گردی سزد

هم اکنون به نیروی یزدان پاک
مر او را ز باره در آرم به خاک

چنین یافت پاسخ ز ایرانیان
که بر تو مبادا که آید زیان

همه لشکر امروز یار توایم
گرت زین بد آید حصار توایم

چو بشنید ز ایشان ز ترکش نخست
یکی تیر پولاد پیکان بجست

برانگیخت از جای اسپ سیاه
همی‌داشت لشکر مر او را نگاه

کمان رابه بازو همی‌درکشید
گهی در بروگاه بر سرکشید

به شورش‌گری تیر بازه ببست
چو شد غرقه پیکانش بگشاد شست

بزد تیر ناگاه بر پشت اوی
بیفتاد تازانه از مشت اوی

همه تیرتا پر در خون گذشت
سرآهن ازناف بیرون گذشت

ز باره در افتاد سر سرنگون
روان گشت زان زخم او جوی خون

بپیچید و برزد یکی باد سرد
به زاری بران خاک دل پر ز درد

سپه تیغها بر کشیدند پاک
برآمد شب تیره از دشت خاک

همه شب همی خنجر انداختند
یکی از دگر باز نشناختند

همی این از آن بستد و آن ازین
یکی یافت نفرین دگر آفرین

پراگنده گشت آن سپاه بزرگ
چومیشان بددل که بینند گرگ

فراوان بماندند بی شهریار
نیامد کسی تاج را خواستار

بجستند فرزند شاهان بسی
ندیدند زان نامداران کسی

یکی دختری بود پوران بنام

یکی دختری بود پوران بنام
چو زن شاه شد کارها گشت خام

بران تخت شاهیش بنشاندند
بزرگان برو گوهر افشاندند

چنین گفت پس دخت پوران که من
نخواهم پراگندن انجمن

کسی راکه درویش باشد ز گنج
توانگر کنم تانماند به رنج

مبادا ز گیتی کسی مستمند
که از درد او بر من آید گزند

ز کشور کنم دور بدخواه را
بر آیین شاهان کنم گاه را

نشانی ز پیروز خسرو بجست
بیاورد ناگاه مردی درست

خبر چون به نزدیک پوران رسید
ز لشکر بسی نامور برگزید

ببردند پیروز راپیش اوی
بدو گفت کای بد تن کینه جوی

ز کاری که کردی بیابی جزا
چنانچون بود در خور ناسزا

مکافات یابی ز کرده کنون
برانم ز گردن تو را جوی خون

ز آخر هم آنگه یکی کره خواست
به زین اندرون نوز نابوده راست

ببستش بران باره بر همچوسنگ
فگنده به گردن درون پالهنگ

چنان کرهٔ تیز نادیده زین
به میدان کشید آن خداوند کین

سواران به میدان فرستاد چند
به فتراک بر گرد کرده کمند

که تا کره او را همی‌تاختی
زمان تا زمانش بینداختی

زدی هر زمان خویشتن بر زمین
بران کره بربود چند آفرین

چنین تا برو بر بدرید چرم
همی‌رفت خون از برش نرم نرم

سرانجام جانش به خواری به داد
چرا جویی از کار بیداد داد

همی‌داشت این زن جهان را به مهر
نجست از بر خاک باد سپهر

چو شش ماه بگذشت بر کار اوی
ببد ناگهان کژ پرگار اوی

به یک هفته بیمار گشت و بمرد
ابا خویشتن نام نیکی ببرد

چنین است آیین چرخ روان
توانا به هر کار و ما ناتوان

یکی دخت دیگر بد آزرم نام

یکی دخت دیگر بد آزرم نام
ز تاج بزرگان رسیده به کام

بیامد به تخت کیان برنشست
گرفت این جهان جهان را به دست

نخستین چنین گفت کای بخردان
جهان گشته و کار کرده ردان

همه کار بر داد و آیین کنیم
کزین پس همه خشت بالین کنیم

هر آنکس که باشد مرا دوستدار
چنانم مر او را چو پروردگار

کس کو ز پیمان من بگذرد
بپیچید ز آیین و راه خرد

به خواری تنش را برآرم بدار
ز دهقان و تازی و رومی شمار

همی‌بود بر تخت بر چار ماه
به پنجم شکست اندر آمد به گاه

از آزرم گیتی بی‌آزرم گشت
پی اختر رفتنش نرم گشت

شد اونیز و آن تخت بی‌شاه ماند
به کام دل مرد بدخواه ماند

همه کار گردنده چرخ این بود
ز پروردهٔ خویش پرکین بود

جود الشموس علی الوری اشراق (2271)

جود الشموس علی الوری اشراق
و وراء ها نور الهوی براق

و وراء انوار الهوی لی سید
ضائت لنا بضیائه الافاق

ما اطیب العشاق فی اشواقهم
العشق ایضا نحوهم مشتاق

هموا لرؤیته فلاحت شمسه
حارت و کلت نحوه الاحداق

نادی منادی عاشقیه بدعوه
طفقوا الی صوت النداء و ساقوا

سکروا برؤیته و راح لقائه
لا تحسبوهم بعد ذاک افاقوا

ان شئت من یحکیک برق خدوده
ضعفی و صفره و جنتی مصداق

حد البشیر بشاره یا جار (2272)

حد البشیر بشاره یا جار
دهش الفؤاد بما حداه و حاروا

سمعوا نداء الحق من فم طارق
قرب الخیام الیکم و الدار

و دنا کریم وجهه قمر الدجی
و خیاله لعاشقین مدار

فتحلقوا حول البشیر و اقبلوا
سجدوا جمیعا للبشیر و زاروا

سکنت قلوب بعد ما سکن البلا
لبسوا لباس الجد منه و ساروا

مررت بدر فی هواه بحار (2274)

مررت بدر فی هواه بحار
راوه بدر و فی الدلال و حاروا

و شاهدت ماء شابه الروح فی الصفا
و یعشق ذاک الماء ما هو نار

و للعشق نور لیس للشمس مثله
فظل دلیل العاشقین و ساروا

عروس الهوی بدر تلالا فی الدجی
علیها دماء العاشقین خمار

ظللت من الدنیا علی طلب الهوی
اضاء لنا غیر الدیار دیار

فشاهدت رکبانا قریحا مطیهم
و کان لهم عند المسیر بدار

فقلت لهم فی ذاک قالوا لفی الهوی
لمن فر من هذا الدیار دمار

و ان شئت برهانا فسافر ببلده
یقال لها تبریز و هی مزار

فیشتم اهل العشق من ترباته
و للروح منها زخرف و سوار

تروح کلیل مظلم فی هوائه
و ترجع مسرورا و انت نهار

بشنو این نی چون شکایت می‌کند (1-1)

بخش ۱ – سرآغاز

بشنو این نی چون شکایت می‌کند
از جدایی‌ها حکایت می‌کند

کز نِیِستان تا مرا بُبریده‌اند
در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند

سینه خواهم شَرحه شَرحه از فراق
تا بگویم شرح درد اشتیاق

هر کسی کو دور ماند از اصلِ خویش
باز جوید روزگارِ وصل خویش

من به هر جمعیّتی نالان شدم
جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم

هر کسی از ظّن خود شد یار من
از درون من نجُست اسرار من

سرِّ من از نالهٔ من دور نیست
لیک چشم و گوش را آن نور نیست

تن ز جان و جان ز تن مستور نیست
لیک کس را دیدِ جان دستور نیست

آتش است این بانگِ نای و نیست باد
هر که این آتش ندارد نیست باد

آتش عشق است کاندر نی فتاد
جوشش عشق است کاندر میْ فتاد

نی حریف هر که از یاری بُرید
پرده‌هااَش پرده‌های ما درید

همچو نی زهری و تَریاقی که دید
همچو نی دمساز و مشتاقی که دید

نی حدیثِ راهِ پُر خون می‌کند
قصّه‌های عشقِ مجنون می‌کند

محرم این هوش جُز بی‌هوش نیست
مر زبان را مُشتری جز گوش نیست

در غمِ ما روزها بیگاه شد
روزها با سوزها همراه شد

روزها گر رفت گو رو باک نیست
تو بمان ای آنک چون تو پاک نیست

هر که جز ماهی ز آبش سیر شد
هرکه بی روزیست روزش دیر شد

در نیابد حالِ پُخته هیچ خام
پس سخن کوتاه باید والسّلام

بندْ بگسل باش آزاد ای پسر
چند باشی بند سیم و بند زر

گر بریزی بحر را در کوزه‌ای
چند گنجد‌ قسمتِ یک روزه‌ای

کوزه‌ٔ چشم حریصان پُر نشد
تا صدف قانع نشد پُر دُر نشد

هر که را جامه ز عشقی چاک شد
او ز حرص و عیبْ کُلّی پاک شد

شاد باش ای عشق خوش سودای ما
ای طبیبِ جمله علّت‌های ما

ای دوای نَخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما

جسم خاک از عشق بر افلاک شد
کوه در رقص آمد و چالاک شد

عشقْ جانِ طور آمد عاشقا!
طور مست و “خَرَّ مُوسیٰ صَعِقا”

با لبِ دمسازِ خود گر جفتمی
همچو نی من گفتنی‌ها گفتمی

هر که او از هم‌زبانی شد جدا
بی‌زبان شد گرچه دارد صد نوا

چون که گُل رفت و گلستان درگذشت
نشنوی زان پس ز بلبل سَرگذشت

جمله معشوق است و عاشق پَرده‌ای
زنده معشوق است و عاشق مرده‌ای

چون نباشد عشق را پروای او
او چو مرغی ماند بی‌ پَرْ وایِ او

من چگونه هوش دارم پیش و پس
چون نباشد نورِ یارم پیش و پس

عشق خواهد کاین سخن بیرون بود
آینه غمّاز نبود چون بود

آینه‌ت دانی چرا غمّاز نیست
زآن که زنگار از رخش مُمتاز نیست

بشنوید ای دوستان این داستان (2-1)

بخش ۲ – عاشق شدن پادشاه بر کنیزک رنجور و تدبیر کردن در صحت او

 

بشنوید ای دوستان این داستان
خود حقیقت نقدِ حالِ ماست آن

بود شاهی در زمانی پیش ازین
ملک دنیا بودش و هم ملکِ دین

اتّفاقا شاه روزی شد سوار
با خواص خویش از بهر شکار

یک کنیزک دید شه بر شاه‌راه
شد غلام آن کنیزک پادشاه

مرغ جانش در قفص چون می‌طپید
داد مال و آن کنیزک را خرید

چون خرید او را و برخوردار شد
آن کنیزک از قضا بیمار شد

آن یکی خر داشت و پالانش نبود
یافت پالان گرگ خر را در ربود

کوزه بودش آب می‌نامد بدست
آب را چون یافت خود کوزه شکست

شه طبیبان جمع کرد از چپّ و راست
گفت جان هر دو در دست شماست

جان من سَهلست جان جانم اوست
دردمند و خسته‌ام درمانم اوست

هر که درمان کرد مَر جان مرا
برد گنج و دُرّ و مَرجانِ مرا

جمله گفتندش که جانبازی کنیم
فهم گِرد آریم و انبازی کنیم

هر یکی از ما مسیح عالِمیست
هر الم را در کفِ ما مرهمیست

گر خدا خواهد نگفتند از بطر
پس خدا بنمودشان عجز بشر

ترک استثنا مُرادم قَسوتیست
نه همین گفتن که عارِض حالتیست

ای بسا ناورده اِستثنا بگُفت
جان او با جانِ استثناست جفت

هرچه کردند از علاج و از دوا
گشت رنج افزون و حاجت ناروا

آن کنیزک از مرض چون موی شد
چشم شه از اشکِ خون چون جوی شد

از قضا سرکنگبین صَفرا فزود
روغن بادام خشکی می‌نمود

از هلیله قبض شد اطلاق رفت
آب آتش را مدد شد همچو نَفت