مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)

چه کارستان که داری اندر این دل (1342)

چه کارستان که داری اندر این دل
چه بت‌ها می‌نگاری اندر این دل

بهار آمد زمان کشت آمد
کی داند تا چه کاری اندر این دل

حجاب عزت ار بستی ز بیرون
به غایت آشکاری اندر این دل

در آب و گل فروشد پای طالب
سرش را می‌بخاری اندر این دل

دل از افلاک اگر افزون نبودی
نکردی مه سواری اندر این دل

اگر دل نیستی شهر معظم
نکردی شهریاری اندر این دل

عجایب بیشه‌ای آمد دل ای جان
که تو میر شکاری اندر این دل

ز بحر دل هزاران موج خیزد
چو جوهرها بیاری اندر این دل

خمش کردم که در فکرت نگنجد
چو وصف دل شماری اندر این دل

اگر تو نیستی در عاشقی خام (1495)

اگر تو نیستی در عاشقی خام
بیا مگریز از یاران بدنام

تو آن مرغی که میل دانه داری
نباشد در جهان یک دانه بی‌دام

مکن ناموس و با قلاش بنشین
که پیش عاشقان چه خاص و چه عام

اگر ناموس راه تو بگیرد
بکش او را و خونش را بیاشام

که این سودا هزاران ناز دارد
مکن ناز و بکش ناز و بیارام

حریفا اندر آتش صبر می کن
که آتش آب می گردد به ایام

نشان ده راه خمخانه که مستم
که دادم من جهانی را به یک جام

برادر کوی قلاشان کدام است
اگر در بسته باشد رفتم از بام

به پیش پیر میخانه بمیرم
زهی مرگ و زهی برگ و سرانجام

چه دیدم خواب شب کامروز مستم (1496)

چه دیدم خواب شب کامروز مستم
چو مجنونان ز بند عقل جستم

به بیداری مگر من خواب بینم
که خوابم نیست تا این درد هستم

مگر من صورت عشق حقیقی
بدیدم خواب کو را می پرستم

بیا ای عشق کاندر تن چو جانی
به اقبالت ز حبس تن برستم

مرا گفتی بدر پرده دریدم
مرا گفتی قدح بشکن شکستم

مرا گفتی ببر از جمله یاران
بکندم از همه دل در تو بستم

مرا دل خسته کردی جرمم این بود
که از مژگان خیالت را بجستم

ببر جان مرا تا در پناهت
دو دستک می زنم کز جان بسستم

چه عالم‌هاست در هر تار مویت
بیفشان زلف کز عالم گسستم

که در هفتم زمین با تو بلندم
که در هفتم فلک بی‌روت پستم

به جان جمله مستان که مستم (1697)

به جان جمله مستان که مستم
بگیر ای دلبر عیار دستم

به جان جمله جانبازان که جانم
به جان رستگارانش که رستم

عطاردوار دفترباره بودم
زبردست ادیبان می نشستم

چو دیدم لوح پیشانی ساقی
شدم مست و قلم‌ها را شکستم

جمال یار شد قبله نمازم
ز اشک رشک او شد آبدستم

ز حسن یوسفی سرمست بودم
که حسنش هر دمی گوید الستم

در آن مستی ترنجی می بریدم
ترنج اینک درست و دست خستم

مبادم سر اگر جز تو سرم هست
بسوزا هستیم گر بی‌تو هستم

توی معبود در کعبه و کنشتم
توی مقصود از بالا و پستم

شکار من بود ماهی و یونس
چو حاصل شد ز جعدت شصت شستم

چو دیدم خوان تو بس چشم سیرم
چو خوردم ز آب تو زین جوی جستم

برای طبع لنگان لنگ رفتم
ز بیم چشم بد سر نیز بستم

همان ارزد کسی کش می پرستد
زهی من که مر او را می پرستم

ببرد از کسی کآخر ببرد
به سوی عدل بگریزید ز استم

چو ری با سین و تی و میم پیوست
بدین پیوند رو بنمود رستم

یقین شد که جماعت رحمت آمد
جماعت را به جان من چاکرستم

خمش کردم شکار شیر باشم
که تا گوید شکار مفترستم

بیا کز غیر تو بیزار گشتم (1498)

بیا کز غیر تو بیزار گشتم
وگر خفته بُدَم بیدار گشتم

بیا ای جان که تا روز قیامت
مقیم خانهٔ خمار گشتم

ز پرّ و بال خود گل را فشانَد
به کوه قاف خود طیّار گشتم

تُرُش دیدم جهانی را من از ترس
در آن دوشاب چون آچار گشتم

عقیده این چنین سازید شیرین
که من زین خمره شکربار گشتم

یکی چندی بریدم من از اغیار
کنون با خویشتن اغیار گشتم

ز حال دیگران عبرت گرفتم
کنون من عبره الابصار گشتم

بیا ای طالب اسرار عالم
به من بنگر که من اسرار گشتم

بدان بسیار پیچید این سر من
که گرد جبه و دستار گشتم

از آن محبوس بودم همچو نقطه
که گرد نقطه چون پرگار گشتم

بیا کز عشق تو دیوانه گشتم (1499)

بیا کز عشق تو دیوانه گشتم
وگر شهری بُدَم ویرانه گشتم

ز عشق تو ز خان و مان بریدم
به درد عشق تو همخانه گشتم

چُنان کاهِل بُدَم کان را نگویم
چو دیدم روی تو مردانه گشتم

چو خویش جان خود جان تو دیدم
ز خویشان بَهرِ تو بیگانه گشتم

فسانِهٔ عاشقان خواندم شب و روز
کنون در عشق تو افسانه گشتم

چنان مست است از آن دم جان آدم (1500)

چنان مست است از آن دم جان آدم
که نشناسد از آن دم جان آدم

ز شور اوست چندین جوش دریا
ز سرمستی او مست است عالم

زهی سرده که گردن زد اجل را
که تا دنیا نبیند هیچ ماتم

شراب حق حلال اندر حلال است
می خنب خدا نبود محرم

از این باده جوان گر خورده بودی
نبودی پشت پیر چرخ را خم

زمین ار خورده بودی فارغستی
از آنک ابر تر بارد بر او نم

دل محرم بیان این بگفتی
اگر بودی به عالم نیم محرم

ز آب و گل برون بردی شما را
اگر بودی شما را پای محکم

رسید این عشق تا پای شما را
کند محکم ز هر سستی مسلم

بگو باقی تو شمس الدین تبریز
که بر تو ختم شد والله اعلم

منم فتنه هزاران فتنه زادم (1501)

منم فتنه هزاران فتنه زادم
به من بنگر که داد فتنه دادم

ز من مگریز زیرا درفتادی
بگو الحمدلله درفتادم

عجب چیزی است عشق و من عجبتر
تو گویی عشق را خود من نهادم

بیا گر من منم خونم بریزید
که تا خود من نمردم من نزادم

نگویم سر تو کان غمز باشد
ولی ناگفته بندی برگشادم

ز زندان خلق را آزاد کردم (1502)

ز زندان خلق را آزاد کردم
روان عاشقان را شاد کردم

دهان اژدها را بردریدم
طریق عشق را آباد کردم

ز آبی من جهانی برتنیدم
پس آنگه آب را پرباد کردم

ببستم نقش‌ها بر آب کان را
نه بر عاج و نه بر شمشاد کردم

ز شادی نقش خود جان می دراند
که من نقش خودش میعاد کردم

ز چاهی یوسفان را برکشیدم
که از یعقوب ایشان یاد کردم

چو خسرو زلف شیرینان گرفتم
اگر قصد یکی فرهاد کردم

زهی باغی که من ترتیب کردم
زهی شهری که من بنیاد کردم

جهان داند که تا من شاه اویم
بدادم داد ملک و داد کردم

جهان داند که بیرون از جهانم
تصور بهر استشهاد کردم

چه استادان که من شهمات کردم
چه شاگردان که من استاد کردم

بسا شیران که غریدند بر ما
چو روبه عاجز و منقاد کردم

خمش کن آنک او از صلب عشق است
بسستش اینک من ارشاد کردم

ولیک آن را که طوفان بلا برد
فروشد گرچه من فریاد کردم

مگر از قعر طوفانش برآرم
چنانک نیست را ایجاد کردم

برآمد شمس تبریزی بزد تیغ
زبان از تیغ او پولاد کردم

غلامم خواجه را آزاد کردم (1503)

غلامم خواجه را آزاد کردم
منم کاستاد را استاد کردم

منم آن جان که دی زادم ز عالم
جهان کهنه را بنیاد کردم

منم مومی که دعوی من این است
که من پولاد را پولاد کردم

بسی بی‌دیده را سرمه کشیدم
بسی بی‌عقل را استاد کردم

منم ابر سیه اندر شب غم
که روز عید را دلشاد کردم

عجب خاکم که من از آتش عشق
دماغ چرخ را پرباد کردم

ز شادی دوش آن سلطان نخفته‌ست
که من بنده مر او را یاد کردم

ملامت نیست چون مستم تو کردی
اگر من فاشم و بیداد کردم

خمش کن کآینه زنگار گیرد
چو بر وی دم زدم فریاد کردم