مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)

از رنج و ملال ما چه فریاد کنی (1671)

از رنج و ملال ما چه فریاد کنی
آن به که به شکر وصل را شاد کنی

از ما چه گریزی و چرا داد کنی
زان ترس که وصل را بسی یاد کنی

از سایهٔ عاشقان اگر دور شوی (1672)

از سایهٔ عاشقان اگر دور شوی
بر تو زند آفتاب و رنجور شوی

پیش و پس عاشقان چو سایه میدر
تا چون مه و آفتاب پرنور شوی

از شادی تو پر است شهر و وادی (1673)

از شادی تو پر است شهر و وادی
از روی زمین و آسمان را شادی

کس را گله‌ای نیست ز تو جز غم را
کز غم همه را بداده‌ای آزادی

از عشق ازل ترانه‌گویان گشتی (1674)

از عشق ازل ترانه‌گویان گشتی
وز حیرت عشق گول و نادان گشتی

از بسکه به مردی ز غمش جان بردی
وز بسکه بگفتی غم آن آن گشتی

از عشق تو هر طرف یکی شبخیزی (1675)

از عشق تو هر طرف یکی شبخیزی
شب کشته ز زلفین تو عنبر بیزی

نقاش ازل نقش کند هر طرفی
از بهر قرار دل من تبریزی

از گل قفس هدهد جانها تو کنی (1676)

از گل قفس هدهد جانها تو کنی
از خاک سیه شکرفشانها تو کنی

آن را که تو سرمه‌اش کشیدی او داند
کاینها ز تو آید و چنانها تو کنی

از کم خوردن زیرک و هشیار شوی (1677)

از کم خوردن زیرک و هشیار شوی
وز پرخوردن ابله و بیکار شوی

پرخواری تو جمله ز پرخواری تست
کم‌خوار شوی اگر تو کم‌خوار شوی

استاد مرا بگفتم اندر مستی (1678)

استاد مرا بگفتم اندر مستی
کگاهم کن ز نیستی و هستی

او داد مرا جواب و گفتا که برو
گر رنج ز خلق دور داری رستی

افتاد مرا با لب او گفتاری (1680)

افتاد مرا با لب او گفتاری
گفتم که ز من سیر شدی گفت آری

گفتا بده آن چیز که جیم اول اوست
گفتم دومش چیست بگو گفت آری

امروز مرا سخت پریشان کردی (1681)

امروز مرا سخت پریشان کردی
پوشیدهٔ خویش را تو عریان کردی

من دوش حریف تو نگشتم از خواب
خوردی و نصیب بنده پنهان کردی