مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)

ای نور دل و دیده و جانم چونی (1762)

ای نور دل و دیده و جانم چونی
وی آرزوی هر دو جهانم چونی

من بی‌لب لعل تو چنانم که مپرس
تو بی‌رخ زرد من ندانم چونی

ای هیزم تو خشک نگردد روزی (1763)

ای هیزم تو خشک نگردد روزی
تا تو فتد ز آتش دلسوزی

تا خرقهٔ تن دری تو بی‌دل سوزی
عشق آموزی ز جان عشق آموزی

ای یار گرفتهٔ شراب آمیزی (1764)

ای یار گرفتهٔ شراب آمیزی
برخیزد رستخیز چون برخیزی

می‌ریز شراب را که خوش می‌ریزی
چون خویش چنین شدی چرا بگریزی

امروز بیا که سخت آراسته‌ای (1765)

امروز بیا که سخت آراسته‌ای
گوئی ز میان حسن برخاسته‌ای

بر چرخ برآی ماه را گوش بمال
در باغ درآ که سرو پیراسته‌ای

امروز ندانم بچه دست آمده‌ای (1766)

امروز ندانم بچه دست آمده‌ای
کز اول بامداد مست آمده‌ای

گر خون دلم خوری ز دستت ندهم
زیرا که به خون دل به دست آمده‌ای

ای آنکه به جز شادی و جز نور نه‌ای (1767)

ای آنکه به جز شادی و جز نور نه‌ای
چون نعره زنم که از برم دور نه‌ای

هرچند نمک‌های جهان از لب تست
لیکن چکنم چو اندر این شور نه‌ای

ای آنکه به لطف دلستان همه‌ای (1768)

ای آنکه به لطف دلستان همه‌ای
در باغ طرب سرو روان همه‌ای

در ظاهر و باطن تو چون مینگرم
کس را نی ای نگار و آن همه‌ای

ای آنکه تو بر فلک وطن داشته‌ای (1769)

ای آنکه تو بر فلک وطن داشته‌ای
خود را ز جهان پاک پنداشته‌ای

بر خاک تو نقش خویش بنگاشته‌ای
وان چیز که اصل تست بگذاشته‌ای

ای آنکه تو جان بنده را جان شده‌ای (1770)

ای آنکه تو جان بنده را جان شده‌ای
در ظلمت کفر شمع ایمان شده‌ای

اندر دل من ترانه‌گویان شده‌ای
واندر سر من چو باده رقصان شده‌ای

ای آنکه حریف بازی ما بده‌ای (1771)

ای آنکه حریف بازی ما بده‌ای
این مجلس جانست چرا تن زده‌ای

چون سوسن و سرو از غم آزاد بدی
بنده غم از آن شدی که خواجه شده‌ای