مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)

ای آنکه رخت چو آتش افروخته‌ای (1772)

ای آنکه رخت چو آتش افروخته‌ای
تا کی سوزی که صد رهم سوخته‌ای

گوئی به رخم چشم بردوخته‌ای
نی نی، تو مرا چنین نیاموخته‌ای

ای آنکه مرا به لطف بنواخته‌ای (1773)

ای آنکه مرا به لطف بنواخته‌ای
در دفع کنون بهانه‌ای ساخته‌ای

گر با همگان عشق چنین باخته‌ای
پس قیمت هیچ دوست نشناخته‌ای

ای خورشیدی که چهره افروخته‌ای (1774)

ای خورشیدی که چهره افروخته‌ای
از پرتو آن کمال آموخته‌ای

از جملهٔ اختران که افروخته‌ای
تو بیشتری که بیشتر سوخته‌ای

ای دوست که دل ز دوست برداشته‌ای (1775)

ای دوست که دل ز دوست برداشته‌ای
نیکوست که دل ز دوست برداشته‌ای

دشمن چو شنیده می‌نگنجد از شوق
در پوست که دل ز دوست برداشته‌ای

ای عشرت نیست گشته هستک شده‌ای (1776)

ای عشرت نیست گشته هستک شده‌ای
وی عابد پیر بت‌پرستک شده‌ای

غم نیست اگرچه تنگ‌دستک شده‌ای
از کوزهٔ سر فراخ مستک شده‌ای

این نیست ره وصل که پنداشته‌ای (1777)

این نیست ره وصل که پنداشته‌ای
این نیست جهان جان که بگذاشته‌ای

آن چشمه که خضر خورد از او آب حیات
اندر ره تست لیکن انباشته‌ای

با بی‌خبران اگر نشستی بردی (1778)

با بی‌خبران اگر نشستی بردی
با هشیاران اگر نشستی مردی

رو صومعه ساز همچو زر در کوره
از کوره اگر برون شدی افسردی

با خندهٔ بر بسته چرا خرسندی (1779)

با خندهٔ بر بسته چرا خرسندی
چون گل باید که بی‌تکلف خندی

فرقست میان عشق کز جان خیزد
یا آنچه به ریسمانش برخود بندی

با دل گفتم که ای دل از نادانی (1780)

با دل گفتم که ای دل از نادانی
محروم ز خدمت شده‌ای میدانی

دل گفت مرا سخن غلط میرانی
من لازم خدمتم تو سرگردانی

بازآی که تا به خود نیازم بینی (1781)

بازآی که تا به خود نیازم بینی
بیداری شبهای درازم بینی

نی نی غلطم که خود فراق تو مرا
کی زنده رها کند که بازم بینی