مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)
هرشب که به بنده همنشین میافتی
چون نورِ مهی که بر زمین میافتی
من بندهٔ چشمِ مستِ پُرخوابِ توام
آندم که چنان و اینچنین میافتی
هرگز به مزاجِ خود یکی دم نزنی
تا از دمِ خویش، گردنِ غم نزنی
هرچند ملولی تو، یقین است که تو
با اینکه ملولی، ز کسی کم نزنی
هرگز نَبُوَد میلِ تو کافراشت کُنی
تا عاشق آنی که فروداشت کُنی
بِسْمِ الله ناگفته تو گویی الحمد
ناآمده صبح از طمع، چاشت کُنی
هرکس کسکی دارد و هرکس یاری
آن یارِ وفادار کجا شد باری؟
گر پیش سگی شکر نهی خرواری
میلِ دل او بود سوی مُرداری
هرکس کسکی دارد و هرکس یاری
هرکس هنری دارد و هرکس کاری
ماییم و خیالِ یار و این گوشهٔ دل
چون احمد و بوبکر به گوشهٔ غاری
هر لحظه مها پیشِ خودم میخوانی
احوال همیپرسی و خود میدانی
تو سروِ روانی و سخن، پیشِ تو باد
میگویم و سر به خیره میجنبانی
همدست همه دستزنانم کردی
دو گوش کشان همچو کمانم کردی
خاییده به هر دهان چو نانم کردی
فیالجمله چنان شد که چنانم کردی
هم دل به دلستانْت رساند روزی
هم جان سوی جانانْت رساند روزی
از دست مَدِه دامن دَردی که تو راست
کان دَرد به درمانْت رساند روزی
همسایگیِ مست فَزاید مستی
چون مست شَوی باز رهی از هستی
در رستهٔ مردان چو نشستی رَستی
بر باده زنی ز آب و آتش دستی
یادِ تو کُنَم، میانِ یادم باشی
لب بُگْشایم، در این گشادم باشی
گر شاد شوم، ضمیرِ شادم باشی
حیله طلبم، تو اوستادم باشی