مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)
گفتم به صدا شکست هر چیز شکست
جز خواب من از غنت که لبریز شکست.
گفتا : مشکن. گفتم پرهیزم و وی
بوسید مرا و گفت : پرهیز شکست.
بنشست به در ز پرده ، می خورده و مست
چشمش چو به من فتاد در پرده نشست.
با من نشکست عهدش از مستی ، لیک
با وعده فرداش ، دل من بشکست.
آمد به تن من و به دل کرد نشست
هر غم که بیندیشی و هرگونه شکست.
زآن روی که من به دوست می دادم دست
با جمله دلم شکست وز او دل نگسست.
گویند که: هر چیز من اوست.
آری شده جان و تن من یکسره دوست.
می گوی بدو: فراقت آن کرد که گر
بازآیی و بینیم نیم جز رگ و پوست.
تا در خود جا داری و بیرون نه ز پوست
چون جوجه ماکیان جهان تو در اوست.
بی دوست کسی بود که در بست به روی
با دوست کسی رود که آید سوی دوست.
گفتم : اگرم دست دهد صحبت دوست
از تن به در اندازم جان و رگ و پوست.
خندید که این منت با خویش گذار
جان گر بنهی ور ننهی جانت اوست.
گویند می لعل چرا داری دوست؟
آنی که غمم برد و هم افزود نکوست.
می رنگ لبش دراد و تا هست مرا
لب بر لب جام، در دلم قصه ی اوست.
گویند چرا من غم دل دارم دوست.
جان سخنم از غم می گیرد پوست.
غم زان زمان مسن و مسن زان زمان
شادم من از غم که مرا هم غم اوست.
گل با گل زرد گفت: زرد ارچه نکوست ،
سرخی د همت که جلوه گیرد رگ و پوست .
گفتش گل زرد: راست گفتی، اما
من جامه ی عاریت نمی دارم دوست.
گفتم: به خرامیدن، بالاش نکوست.
غم گفت: مرا سیه چلیپاش نکوست
عقل آمد و گفت : این چه غوغاست که هست
دل گفت: هر آنچه هست گو باش، نکوست