مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)
از روز مرا کنایت از روی تو بود
وز شب همه ام اشارت از موی تو بود
شیطان نه شبم گذاشت آسوده نه روز
مقصود من اما، سخن از خوی تو بود
گفتی ز مخالف که چهها خواهد بود
تا چندش این چون و چرا خواهد بود
آسوده که در روز قیامت فرمود:
در بین شما حکم خدا خواهد بود
گفتم: چه سبک دست شب از ماش ربود
کز یادم شد هم او، هم آن گفت و شنود
فریاد برآمد ز خرابات: اگر
از یاد تو شد، که دادت این رنگ نمود؟
یک راه ندیدیم که خود باز نبود
یک نقطه به پایان که هم آغاز نبود
رفتیم بسی ره به بیابان. افسوس!
حرفی که شنیدیم جز آواز نبود
جستیم ز جرم خاک تا کنه وجود
بس از پس پرده، بر ما گشود
آن بحر محیط که با گردش ما
نه هیچ از آن کاست نه بر آن افزود
بر دامن کوه بنگر آن ابر کبود
در خرمن آتش زده اش دود اندود
یعنی که زرفتگان چه مانده است نشان
از ما، پس ما، نیز همین خواهد بودش
آوخ زنگه کردن آن چشم کبود
دیدم که به دریایم و موجم بر بود
گفتم که: سزای نگه این است که هست
گفتا که: بلای چشم، این بود که بود
ابر آمد و روز را به قیرش اندود
باد آمد و بار او بیفکند و گشود
آنگه زدر ون بار او ماه نمود
چون روی تو در حلقه ی زلفین کبود
آوای سرود برشد از جانب رود
صدقای سرود گرم آمد به سرود
گل، آتش انگیخت، خم افتاد به جوش
برخاست زخرمنگه دلسوخته دود
چشمم همه روز اشک بر اشک فزود
و اندیشه نبودم که چه خواهد بنمود
سرگشته دلم که اندر و مهر تو بود
آهی زد و کاهی شد و دریایش ربود