مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)

ای شب چه شبی که روزها چاکر تست (195)

ای شب چه شبی که روزها چاکر تست
تو دریائی و جان جان اخگر تست

اندر دل من شعله زنانست امشب
آن آتش و آن فتنه که اندر سر تست

ای شب ز می تو مر مرا مستی نیست (196)

ای شب ز می تو مر مرا مستی نیست
بیخوابی من گزاف و سردستی نیست

خوابم چو ملک بر آسمان پریده‌ست
زیرا جسدم بسی درین پستی نیست

ای طالب اگر ترا سر این راهست (197)

ای طالب اگر ترا سر این راهست
واندر سر تو هوای این درگاهست

مفتاح فتوح اهل حق دانی چیست
خوش گفتن لا اله الا الله است

ای عقل برو که عاقلی اینجا نیست (198)

ای عقل برو که عاقلی اینجا نیست
گر موی شوی موی ترا گنجانیست

روز آمد و روز هر چراغی که فروخت
در شعلهٔ آفتاب جز رسوا نیست

ای فکر تو بر بسته نه پایت باز است (199)

ای فکر تو بر بسته نه پایت باز است
آخر حرکت نیز که دیدی راز است

اندر حرکت قبض یقین بسط شود
آب چه و آب جو بدین ممتاز است

ای کز تو دلم پر سمن و یاسمنست (200)

ای کز تو دلم پر سمن و یاسمنست
وز دولت تو کیست که او همچو منست

برخاستن از جان و جهان مشکل نیست
مشکل ز سر کوی تو برخاستن است

ای لعل و عقیق و در و دریا و درست (201)

ای لعل و عقیق و در و دریا و درست
فارغ از جای و پای بر جا و درست

ای خواجهٔ روح و روح‌افزا و درست
دیر آمدنت رواست دیرآ و درست

این بانگ خوش از جانب کیوان منست (202)

این بانگ خوش از جانب کیوان منست
این بوی خوش از گلشن و بستان منست

آن چیز که او بر دل و بر جان منست
تا بر رود او کجا رود آن منست

این چرخ غلام طبع خود رایهٔ ماست (203)

این چرخ غلام طبع خود رایهٔ ماست
هستی ز برای نیستی مایهٔ ماست

اندر پس پرده‌ها یکی دایهٔ ماست
ما آمده نیستیم این سایهٔ ماست

این چرخ و فلکها که حد بینش ماست (204)

این چرخ و فلکها که حد بینش ماست
در دست تصرف خدا کم ز عصاست

هر ذره و قطره گر نهنگی گردد
آن جمله مثال ماهیی در دریاست