مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)
گفتند که نای را چه جوش است و خروش
نای این بشنید و گفت با خلق خموش
من یک تن بنده باشم از جان شنوا
می گویم هرچه ام کنند اندر گوش
یاران ز من این حدیث گیرید به گوش
می خواست که خلق آید از ما در جوش
رفتم خبری گویم، اما افسوس
شب بود و چراغ مرده مردم خاموش
مرغیست به بام تا برآید به خروش
مرغیست دگر مگر بدو دارد گوش
از بهر چه می نیارد آوا برداشت؟
می پاید و می گوید: اکنون خاموش
میپوشم چشم، تا نبینم در روش
می بندم گوش، تا نیاید در گوش
پس لب ز سخن به مهر خواهم زد، لیک
با دل چه کنم که سوی او دارد هوش؟
گفتم به بهارگاه میباشد خوش
آنکس که به می نشست، وی باشد خوش
ما هم ز حرمخانه مرا حرف شنید
گفتا که جدا ز دوست، کی باشد خوش
حیف است که چون کوزه بمانی خوش
تا آنکه چه کس تو را کشد بر سر دوش
چون رود روان باش به طبع رفتار
برخیز و بیاشوب و بفرسای و بکوش
از گوشه ی طاق خانهام شمع خموش
در گوشم قصهایش بود از شب دوش
او قصهی خود گفت و برفت، اما من
تابوت سخنهاش هنوزم بر دوش
آمد به درم سرخوش و مست و مغشوش
گفتا به من ای عاشق سرتا پا هوش،
وجدی کن و جامی ده و آور سخنی
گفتم زمنی امشب؟ گفتا خاموش
شب مینهدم هزارها نکته به گوش
می جوشد و می آیم با وی در جوش
چون صبح همی خواهد کز من برود
می بندد راه حرف، یعنی خاموش
خواهم که پیام من رسانیش به گوش:
کاینگونه که می جوشی با دوست، مجوش
اما چوسخن گفت، سخن بیش مکن،
ور زآنکه سخن نگفت، میمان خموش