مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)

پرورد به ناز و نعمت آن دوست مرا (245)

پرورد به ناز و نعمت آن دوست مرا
بردوخت مرقع از رگ و پوست مرا

تن خرقه و اندر آن دل من صوفی
عالم همه خانقاه و شیخ اوست مرا

بر هر جائیکه سرنهم مسجود اوست (246)

بر هر جائیکه سرنهم مسجود اوست
در شش جهت و برون شش، معبود اوست

باغ و گل و بلبل و سماع و شاهد
این جمله بهانه و همه مقصود اوست

بر هر جزوم نشان معشوق منست (247)

بر هر جزوم نشان معشوق منست
هر پارهٔ من زبان معشوق منست

چون چنگ و نیم در بر او تکیه زده
این ناله‌ام از بنان معشوق منست

بستم سر خم باده و بوی برفت (248)

بستم سر خم باده و بوی برفت
آن بوی بهر ره و بهر کوی برفت

خون دلها ز بوش چون جوی برفت
زان سوی که آمد به همان سوی برفت

بگذشت سوار غیب و گردی برخاست (249)

بگذشت سوار غیب و گردی برخاست
او رفت ز جای و گرد او هم برخاست

تو راست نگر نظر مکن از چپ و راست
گردش اینجا و مرد در دار بقاست

بگرفت دلت زانکه ترا دل نگرفت (250)

بگرفت دلت زانکه ترا دل نگرفت
وآنرا که گرفت دل غم گل نگرفت

باری دل من جز صفت گل نگرفت
بی‌حاصلیم جز ره حاصل نگرفت

بیچاره‌تر از عاشق بیصبر کجاست (251)

بیچاره‌تر از عاشق بیصبر کجاست
کاین عشق گرفتاری بی‌هیچ دواست

درمان غم عشق نه صبر و نه ریاست
در عشق حقیقی نه وفا و نه جفاست

بیچاره‌تر از عاشق بیصبر کجاست (252)

بیچاره‌تر از عاشق بیصبر کجاست
کاین عشق گرفتاری بی‌هیچ دواست

درمان غم عشق نه صبر و نه ریاست
در عشق حقیقی نه وفا و نه جفاست

بی‌دیده اگر راه روی عین خطاست (253)

بی‌دیده اگر راه روی عین خطاست
بر دیده اگر تکیه زدی تیر بلاست

در صومعه و مدرسه از راه مجاز
آنرا که نه جا است تو چه دانی که کجاست

بیرون ز تن و جان و روان درویش است (254)

بیرون ز تن و جان و روان درویش است
برتر ز زمین و آسمان درویش است

مقصود خدا نبود بس خلق جهان
مقصود خدا از این جهان درویش است