مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)

بیرون ز جهان کفر و ایمان جائیست (255)

بیرون ز جهان کفر و ایمان جائیست
کانجا نه مقام هر تر و رعنائیست

جان باید داد و دل بشکرانهٔ جان
آنرا که تمنای چنین مأوائیست

بیرون ز جهان و جان یکی دایهٔ ماست (256)

بیرون ز جهان و جان یکی دایهٔ ماست
دانستن او نه درخور پایهٔ ماست

در معرفتش همین قدر می‌دانم
ما سایه اوئیم و جهان سایه ماست

بی‌یار نماند هرکه با یار بساخت (257)

بی‌یار نماند هرکه با یار بساخت
مفلس نشد آنکه با خریدار بساخت

مه نور از آن گرفت کز شب نرمید
گل بوی از آن یافت که با خار بساخت

تا این فلکِ آینه‌گون بر کار است (258)

تا این فلکِ آینه‌گون بر کار است
اندر پی عشق ، موجِ خون در کار است

روزی آید برون و روزی ناید
اما شب و روز اندرون در کار است

تا با تو ز هستی تو هستی باقیست (259)

تا با تو ز هستی تو هستی باقیست
ایمن منشین که بت‌پرستی باقیست

گیرم بت پندار شکستی آخر
آن بت که ز پندار برستی باقیست

تا چهرهٔ آفتاب جان رخشانست (260)

تا چهرهٔ آفتاب جان رخشانست
صوفی به مثال ذره‌ها رقصانست

گویند که این وسوسهٔ شیطانست
شیطانِ لطیف است و حیات جانست

تا حاصل دردم سبب درمان گشت (261)

تا حاصل دردم سبب درمان گشت
پستیم بلندی شد و کفر ایمان گشت

جان و دل و تن حجاب ره بود کنون
تن دل شد و دل جان شد و جان جانان گشت

تا در دل من صورت آن رشک پریست (262)

تا در دل من صورت آن رشک پریست
دلشاد چو من در همهٔ عالم کیست

والله که به جز شاد نمی‌دانم زیست
غم می‌شنوم ولی نمی‌دانم چیست

تا تن نبری دور زمانم کشته است (263)

تا تن نبری دور زمانم کشته است
آن چشمهٔ آب حیوانم کشته است

او نیست عجب که دشمن جانش کشت
من بوالعجبم که جان جانم کشته است

تا ظن نبری که این زمین بیهوشست (264)

تا ظن نبری که این زمین بیهوشست
بیدار دو چشم بسته چون خرگوشست

چون دیک هزار کف بسر می‌آرد
تا خلق ندانند که او در جوشست