مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)

جانم بر آن جان جهان رو کرده است (276)

جانم بر آن جان جهان رو کرده است
هم قبله و هم کعبه بدانسو کرده است

ما را ملک‌العرش چنین خو کرده است
کاو دارد که رو چنین او کرده است

جان و سر آن یار که او پرده‌در است (277)

جان و سر آن یار که او پرده‌در است
این حلقهٔ در بزن که در پرده‌در است

گر پرده‌در است یار و گر پرده‌در است
این پرده نه پرده است که این پرده‌در است

جانی که به راه عشق تو در خطر است (278)

جانی که به راه عشق تو در خطر است
بس دیده ز جاهلی بر او نوحه‌گر است

حاصل چشمی که بیندش نشناسد
کو مات رخ هزار صاحب خبر است

جانی که حریف بود بیگانه شده است (279)

جانی که حریف بود بیگانه شده است
عقلی که طبیب بود دیوانه شده است

میران همه گنجها به ویرانه نهند
ویرانهٔ ما ز گنج ویرانه شده است

جانی که شراب عشق ز آن سو خورده است (280)

جانی که شراب عشق ز آن سو خورده است
وز شیره و باغ آن نکو رو خورده‌است

آن باغ گلوی او بگیرد گوید
خونش ریزم که خون ما او خورده است

جانی و جهانی و جهان با تو خوش است (281)

جانی و جهانی و جهان با تو خوش است
ور زخم زنی زخم سنان با تو خوش است

خود معدن کیمیاست خاک از کف تو
هرچند که ناخوشست آن با تو خوش است

حسنت که همه جهان فسونش بگرفت (282)

حسنت که همه جهان فسونش بگرفت
دردِ حسدِ حسود چونش بگرفت

سرخیِ رخم ز گرمی و خشکی نیست
از بس که عاشق گَشت خونش بگرفت

چشم تو ز روزگار خونریزتر است (283)

چشم تو ز روزگار خونریزتر است
تیر مژهٔ تو از سنان تیزتر است

رازی که بگفته‌ای بگوشم واگوی
زانروی که گوش من گرانخیزتر است

چشمی دارم همه پر از صورت دوست (284)

چشمی دارم همه پر از صورت دوست
با دیده مرا خوشست چون دوست در اوست

از دیده دوست فرق کردن نه نکوست
یا دوست به جای دیده یا دید خود اوست

چنگی صنمی که ساز چنگش بنواست (285)

چنگی صنمی که ساز چنگش بنواست
بر چنگ ترانه‌ای همی زد شبها است

کآیم بر تو غزلسِرایان روزی
وان قول مخالفش نمی‌آید راست