مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)

راهی ز زبان ما به دل پیوسته است (336)

راهی ز زبان ما به دل پیوسته است
کاسرار جهان و جان در او پیوسته است

تا هست زبان بسته، گشاده است آن راه
چون گشت زبان گشاده، آن ره بسته است

روزی ترش است و دیدهٔ ابر تر است (337)

روزی ترش است و دیدهٔ ابر تر است
این گریه برای خندهٔ برگ و بر است

آن بازی کودکان و خندیدَنِشان
از گریهٔ مادر است و قبض پدر است

روزی که تو را ببینم آدینهٔ ماست (338)

روزی که تو را ببینم آدینهٔ ماست
هر روز به دولتت به از دینهٔ ماست

گر چرخ و هزار چرخ در کینهٔ ماست
غم نیست چو مِهر یار در سینهٔ ماست

روزی که مرا به نزد تو دورانست (339)

روزی که مرا به نزد تو دورانست
ساقی و شراب و قدح و دورانست

واندم که مرا تجلّی احسانست
جان در تن من چو موسیِ عِمرانست

زان روز که چشم من به رویت نگریست (340)

زان روز که چشم من به رویت نگریست
یک دم نگذشت کز غمت خون نگریست

زهرم بادا که بی‌تو می‌گیرم جام
مرگم بادا که بی‌تو می‌باید زیست

زان روی که دل بستهٔ آن زنجیر است (341)

زان روی که دل بستهٔ آن زنجیر است
در دامن تو دست زدن تقدیر است

چون دست به دامنش زدم گفت بهل
گفتم که خموش روز گیراگیر است

زان رونق هر سماع آواز دف است (342)

زان رونق هر سماع آواز دف است
زانست که دف زخم و ستم را هدف است

می‌گوید دف که آن کسی دست ببرد
کاین زخم پیاپی، دل او را شرف است

زان مِی خوردم که روح پیمانهٔ اوست (343)

زان مِی خوردم که روح پیمانهٔ اوست
زان مست شدم که عقل دیوانهٔ اوست

شمعی به من آمد، آتشی در من زد
آن شمع که آفتاب پروانهٔ اوست

زان می مستم که نقش جامش عشق است (344)

زان می مستم که نقش جامش عشق است
وان اسب سواری که لجامش عشق است

عشقِ مهِ من کارِ عظیمی است و لیک
من بندهٔ آنم که غلامش عشق است

سرسبز بود خاک که آبش یار است (345)

سرسبز بود خاک که آبش یار است
خاصّه خاکی که ناطق و بیدار است

این خاک ز مشاطهٔ خود بی‌خبر است
خوش بی‌خبر است از آنکه زو هشیار است