آکادمی پلیکان

زان روی که دل بستهٔ آن زنجیر است (341)

- اندازه متن +

زان روی که دل بستهٔ آن زنجیر است
در دامن تو دست زدن تقدیر است

چون دست به دامنش زدم گفت بهل
گفتم که خموش روز گیراگیر است

میانگین امتیازات ۵ از ۵
از مجموع ۱ رای
نویسنده

پوریا پلیکان

و آنچه نمی‌پوسد پوسیدن است

تفکر خلاق
کتاب رمان شب‌های روشن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

پشتیبانی
×