مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)

سر سخن دوست نمیارم گفت (346)

سر سخن دوست نمیارم گفت
دریست گرانبها نمیارم سفت

ترسم که بخواب دربگویم سخنی
شب‌هاست که از بیم نمیارم خفت

سرگشته چو آسیای گردان کنمت (347)

سرگشته چو آسیای گردان کنمت
بی‌سر گردان چو گوی گردان کنمت

گفتی بروم با دگری درسازم
با هر که بسازی زود ویران کنمت

سرگشته دلا به دوست از جان راهست (348)

سرگشته دلا به دوست از جان راهست
ای گمشده آشکار و پنهان راهست

گر شش جهتت بسته شود باک مدار
کز قعر نهادت سوی جانان راهست

سرمایهٔ عقل سر دیوانگیست (349)

سرمایهٔ عقل سر دیوانگیست
دیوانهٔ عشق مرد فرزانگیست

آنکس که شد آشنای دل از ره درد
با خویشتنش هزار بیگانگیست

سلطان ملاحت، مه موزون منست (350)

سلطان ملاحت، مه موزون منست
در سلسله‌اش، این دل مفتون منست

بر خاک درش، خون جگر می‌ریزم
هرچند که خاکِ آن به از خون منست

سنبل چو سر عقاب زلف تو نداشت (351)

سنبل چو سر عقاب زلف تو نداشت
در عالم حسن آب زلف تو نداشت

هر چند که لاف آبداری می‌زد
پیچید بس و تاب زلف تو نداشت

شاگرد تو است دل که عشق آموز است (352)

شاگرد تو است دل که عشق آموز است
مانندهٔ شب گرفته پای روز است

هرجا که روم صورت عشق است بپیش
زیرا روغن در پی روغن سوز است

شاهی که شفیع هر گنه بود برفت (353)

شاهی که شفیع هر گنه بود برفت
وانشب که به از هزار مه بود برفت

گر باز آید مرا نبیند تو بگوی
کو همچو شما بر سر ره بود برفت

شب رو که شبت راهبر اسرار است (354)

شب رو که شبت راهبر اسرار است
زیرا که نهان ز دیدهٔ اغیار است

دل عشق‌آلود و دیده‌ها خواب‌آلود
تا صبح جمال یار ما را کار استش

شمشیر ازل بدست مردان خداست (355)

شمشیر ازل بدست مردان خداست
گوی ابدی در خم چوگان خداست

آن تن که چو کوه طور روشن آید
نور خود از او طلب که او کان خداست