مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)

آن وقت که بحر کل شود ذات مرا (5)

آن وقت که بحر کل شود ذات مرا
روشن گردد جمال ذرات مرا

زان می‌سوزم چو شمع تا در ره عشق
یک وقت شود جمله اوقات مرا

آواز ترا طبع دل ما بادا (6)

آواز ترا طبع دل ما بادا
اندر شب و روز شاد و گویا بادا

آواز تو گر خسته شود خسته شویم
آواز تو چون نای شکرخا بادا

از آتش عشق در جهان گرمی‌ها (7)

از آتش عشق در جهان گرمی‌ها
وز شیر جفاش در وفا نرمی‌ها

زان ماه که خورشید از او شرمنده‌ست
بی‌شرم بود مرد چه بی‌شرمی‌ها

از بادهٔ لعل، ناب شد گوهر ما (8)

از بادهٔ لعل، ناب شد گوهر ما
آمد به فغان ز دستِ ما ساغر ما

از بس که همی خوریم می بر سر می
ما در سر می شدیم و می در سر ما

از خاک ندیده تیره ایامان را (9)

از خاک ندیده تیره ایامان را
از دور ندیده دوزخ آشامان را

دعوی چکنی عشق دلارامان را
با عشق چکار است نکونامان را

از ذکر بسی نور فزاید مه را (10)

از ذکر بسی نور فزاید مه را
در راه حقیقت آورد گمره را

هر صبح و نماز شام ورد خود ساز
این گفتن لا اله الا الله را

افسوس که بیگاه شد و ما تنها (11)

افسوس که بیگاه شد و ما تنها
در دریائی کرانه‌اش ناپیدا

کشتی و شب و غمام و ما میرانیم
در بحر خدا به فضل و توفیق خدا

انجیرفروش را چه بهتر جانا (12)

انجیرفروش را چه بهتر جانا
ز انجیرفروشی ای برادر جانا

سرمست زئیم و مست میریم ای جان
هم مست دوان دوان به محشر جانا

اول به هزار لطف بنواخت مرا (13)

اول به هزار لطف بنواخت مرا
آخر به هزار غصه بگداخت مرا

چون مهره مهر خویش می‌باخت مرا
چون من همه او شدم بینداخت مرا

ای آنکه چو آفتاب فرداست بیا (14)

ای آنکه چو آفتاب فرداست بیا
بیرون تو برگ و باغ زرد است بیا

عالم بی‌تو غبار و گرد است بیا
این مجلس عیش بی‌تو سرد است بیا