مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)

ای آنکه نیافت ماه شب گرد ترا (15)

ای آنکه نیافت ماه شب گرد ترا
از ماه تو تحفه‌ها است شبگرد ترا

هر چند که سرخ روست اطراف شفق
شهمات همی شوند رخ زرد ترا

ای اشک روان بگو دل‌افزای مرا (16)

ای اشک روان بگو دل‌افزای مرا
آن باغ و بهار و آن تماشای مرا

چون یاد کنی شبی تو شبهای مرا
اندیشه مکن بی‌ادبیهای مرا

ای باد سحر خبر بده مر ما را (17)

ای باد سحر خبر بده مر ما را
در ره دیدی آن دل آتش‌پا را

دیدی دل پرآتش و پرسودا را
کز آتش خود بسوخت صد خارا را

ای چرخ فلک به مکر و بدسازی‌ها (18)

ای چرخ فلک به مکر و بدسازی‌ها
از نطع دلم ببرده‌ای بازی‌ها

روزی بینی مرا تو بر خوان فلک
سازم چون ماه کاسه‌پردازی‌ها

ای خواجه به خواب درنبینی ما را (19)

ای خواجه به خواب درنبینی ما را
تا سال دگر دگر نبینی ما را

ای شب هردم که جانب ما نگری
بی‌روشنی سحر نبینی ما را

ای داده بنان گوهر ایمانی را (20)

ای داده بنان گوهر ایمانی را
داده بجوی قلب یکی کانی را

نمرود چو دل را به خلیلی نسپرد
بسپرد به پشه، لاجرم جانی را

ای در سر زلف تو پریشانی‌ها (21)

ای در سر زلف تو پریشانی‌ها
واندر لب لعلت شکرافشانی‌ها

گفتی ز فراق ما پشیمان گشتی
ای جان چه پشیمان که پشیمانی‌ها

ای دریا دل تو گوهر و مرجان را (22)

ای دریا دل تو گوهر و مرجان را
درباز که راه نیست کم خرجان را

تن همچو صدف دهان گشاده است که آه
من کی گنجم چو ره نشد مرجان را

ای دل بچه زهره خواستی یاری را (23)

ای دل بچه زهره خواستی یاری را
کو کرد هلاک چون تو بسیاری را

دل گفت که تا شوم همه یکتائی
این خواستم از بهر همین کاری را

ای دوست به دوستی قرینیم ترا (24)

ای دوست به دوستی قرینیم ترا
هرجا که قدم نهی زمینیم ترا

در مذهب عاشقی روا کی باشد
عالم تو ببینیم و نه بینیم ترا