مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)

در چشم ببین دو چشم آن مفتون را (45)

در چشم ببین دو چشم آن مفتون را
نیک بشنو تو نکتهٔ بیچون را

هر خون که نخورده‌ست آن نرگس او
از دیدهٔ من روان ببین آن خون را

در سر دارم ز می پریشانی‌ها (46)

در سر دارم ز می پریشانی‌ها
با قند لب تو شکرافشانی‌ها

ای ساقی پنهان چو پیاپی کردی
رسوا شود این دم همه پنهانی‌ها

دستان کسی دست زنان کرد مرا (47)

دستان کسی دست زنان کرد مرا
بی‌حشمت و بی‌عقل روان کرد مرا

حاصل دل او دل مرا گردانید
هر شکل که خواست آنچنان کرد مرا

دل گفت به جان کای خلف هر دو سرا (48)

دل گفت به جان کای خلف هر دو سرا
زین کار که چشم داری از کار و کیا

برخیز که تا پیشترک ما برویم
زان پیش که قاصدی بیاید که بیا

دود دل ما نشان سودا‌ست دلا (49)

دود دل ما نشان سودا‌ست دلا
و‌آن‌دود که از دل است‌، پیداست دلا

هر موج که می‌زند دل از خون ای دل
آن دل نبود مگر که دریا‌ست دلا

دیدم در خواب ساقیِ زیبا را (50)

دیدم در خواب ساقیِ زیبا را
بر دست گرفته ساغرِ صهبا را

گفتم به خیالش که غلام اوئی
شاید که به جای خواجه باشی ما را

زنهار دلا به خود مده ره غم را (51)

زنهار دلا به خود مده ره غم را
مگزین به جهان صحبت نامحرم را

با تره و نانی چو قناعت کردی
چون تره مسنج سبلت عالم را

تنبور چو تن تن برآرد به نوا (52)

تنبور چو تن تن برآرد به نوا
زنجیر در آن شود دل بی‌سر و پا

زیرا که نهان در زهش آواز کسی
می‌گوید او که جسته همراه بیا

عاشق شب خلوت از پی پی گم را (53)

عاشق شب خلوت از پی پی گم را
بسیار بود که کژ نهد انجم را

زیرا که شب وصال زحمت باشد
از مردم دیده دیدهٔ مردم را

عاشق همه سال مست و رسوا بادا (54)

عاشق همه سال مست و رسوا بادا
دیوانه و شوریده و شیدا بادا

با هشیاری غصهٔ هرچیز خوریم
چون مست شویم هرچه بادا بادا