مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی)

من دم نزنم از این جهان دمگیر (919)

من دم نزنم از این جهان دمگیر
من در طربم همه جهان ماتم گیر

بیدق ببری ز ما ولی شه نبری
ما و رخ شه هزار بیدق کم گیر

من رنگ خزان دارم و تو رنگ بهار (920)

من رنگ خزان دارم و تو رنگ بهار
تا این دو یکی نشد نیامد گل و خار

این خار و گل ارچه شد مخالف دیدار
بر چشم خلاف بین بخند ای گلزار

من مسخرهٔ تو نیسستم ای فاجر (921)

من مسخرهٔ تو نیسستم ای فاجر
تا مسخرگی نمایمت بس نادر

ویران کنمت چنانکه باید کردن
عاجز شود از عمارتت هر عامر

می‌آید گرگ نزد ما وقت سحر (922)

می‌آید گرگ نزد ما وقت سحر
هم فربه میرباید و هم لاغر

تا چند کنی خرخر اندر بستر
بر وی زن آب ای که خاکت بر سر

هر دم دل جمع را برنجاند یار (923)

هر دم دل جمع را برنجاند یار
مانندهٔ چرخیان بگرداند یار

یکدم همه را براند از پیش و دمی
چون فاتحه‌شان به عشق برخواند یار

هر دم دل خسته‌ام برنجاند یار (924)

هر دم دل خسته‌ام برنجاند یار
یا سنگدلست یا نمیداند یار

از دیده به خون نبشته‌ام قصهٔ خویش
می‌بیند و هیچ بر نمیخواند یار

هین وقت صبوحست می ناب بیار (925)

هین وقت صبوحست می ناب بیار
زیرا مرگست زندگانی هشیار

یا ناله این رباب بی‌دل بپذیر
یا پاس دل کباب پر داغ بدار

آمد آمد آنکه نرفت او هرگز (926)

آمد آمد آنکه نرفت او هرگز
بیرون نبد آن آب از این جو هرگز

او نافهٔ مشک و ما همه بوی وئیم
از نافه شنیده‌ای جدا بو هرگز

آمد بر من دوش نگاری سر تیز (927)

آمد بر من دوش نگاری سر تیز
شیرین سخنی شکر لبی شورانگیز

با روی چو آفتاب بیدارم کرد
یعنی که چو آفتاب دیدی برخیز

آمد دی دیوانه و شبهای دراز (928)

آمد دی دیوانه و شبهای دراز
مائیم و شب تیره و سودای دراز

ما را سر خواب نیست دل یاوه شده است
آنرا که دلیست تا کند پای دراز