افسوس که طبع من بیفسرد ز من
-
اندازه متن
+
افسوس که طبع من بیفسرد ز من
از بس که بگفتم دلم آزرد زمن
من اینهمه جور او از او بردم و او
دل برد و چو بس نبود جان برد زمن
افسوس که طبع من بیفسرد ز من
از بس که بگفتم دلم آزرد زمن
من اینهمه جور او از او بردم و او
دل برد و چو بس نبود جان برد زمن
با دل به سفر شدم پی درمانی بردم ره از خانه سوی ویرانی
دل گفت چه…
صدقای سرود آنکه یکتایی بود گویند بر او امد دیوار فرود
بر سر شد هر حکایتی…

