می‌دانستند دندان برای تبسم نیز هست

می‌دانستند دندان برای تبسم نیز هست و
تنها
بردریدند.

چند دریا اشک می‌باید
تا در عزای اُردواُردو مُرده بگرییم؟

چه مایه نفرت لازم است
تا بر این دوزخ‌دوزخ نابکاری بشوریم؟

۱۳۶۳

اکنون که چنین زبانِ ناخشکیده

اکنون که چنین
زبانِ ناخشکیده به کام اندر کشیده خموشم
از خود می‌پرسم:
«ــ هرآنچه گفته باید باشم
گفته‌ام آیا؟»

در من اما، او
(چه کند؟)
دهان و لبی می‌بیند ماهی‌وار
بی‌امان در کار
و آوایی نه.

«ــ عصمتِ نابکارِ آب و بلور آیا
(از خویش می‌پرسم)
در این قضاوتِ مشکوک
به گمراهی‌ مرسومِ قاضیان‌اش نمی‌کشاند؟»

زمانه‌یی‌ست که
آری
کوته‌ْبانگی الکنان نیز
لامحاله خیانتی عظیم به شمار است.ــ
نکند در خلوتِ بی‌تعارفِ خویش با خود گفته باشد:
«ــ ای لعنتِ ابلیس بر تو بامدادِ پُرتلبیس باد!
می‌بینی که نیامِ پُرتکلفِ نام‌آوری دغل‌کارانه‌ات
حتا
از شمشیرِ چوبینِ کودکانِ حلب‌آباد نیز
بی‌بهره‌تر است؟»

بر این باور است شاید
(چه کند؟)
که حرفی به میان آوردن را
از سرِ خودنمایی
درگیرِ تلاشِ پُروسواسِ گزینشِ الفاظی هرچه فاخرترم؟:
فضاحتِ دستیابی به فصاحتِ هرچه شگفت‌انگیزتر
به گرماگرمِ هنگامه‌یی
که در آن
حتا
خروشی بی‌خویش
از خراشِ حنجره‌یی خونین
به‌نیروتر از هر کلامِ بلیغ است
سنجیده و برسخته.

نگران و تلخ می‌گوید:
«ــ پس شعر؟

بر این قُلّه
سخت بی‌گاه
خامش نشسته‌ای.

زمان در سکوت می‌گذرد تشنه‌ْکامِ کلامی و
تو خاموش اینسان؟»

می‌گویم:
« مگر تالارِ بینش و معرفتت را جویای آذینی تازه باشی،
ور نه کدام شعر؟

زمانه
پیچِ سیاهِ گردنه را
به هیأتِ فریادی پسِ پُشت می‌گذارد: ــ
به هیأتِ زوزه‌ی دردی
یا غریوِ رجزخوانِ سفاهت،
به هیأتِ فریادِ دهشتی
یا هُرَّستِ شکستِ توهمی،
به هیأتِ هُرّای دیوانگانِ تیمارخانه به آتش کشیده
یا انفجارِ تُندری که کنون را در خود می‌خروشد؛
یا خود به هیأتِ فریادِ دیرباورِ ناگاه
حصارِ قلعه‌ی نجدِ سوسمار و شتر را
چندین پوک و پوسیده یافتن.

فریادِ رهایی و
از پوچ‌پایگی به در جستن،
یا بیداری‌ کوتوالانِ حُمق را
آژیرِ دَربندان شدن
در پوچ‌پایگی امان جُستن…

تشنه‌کامِ کلامند؟
نه!
اینجا
سخن
به کار
نیست،
نه آن را که در جُبّه و دستار
فضاحت می‌کند
نه آن را که در جامه‌ی عالِم
تعلیمِ سفاهت می‌کند
نه آن را که در خرقه‌ی پوسیده
فخر به حماقت می‌کند
نه آن را که چون تو
در این وانفسا
احساسِ نیاز
به بلاغت می‌کند.»

هِی بر خود می‌زنم که مگر در واپسین مجالِ سخن
هرآنچه می‌توانستم گفته باشم گفته‌ام؟

ــ نمی‌دانم.
این‌قدر هست که در آوارِ صدا، در لُجّه‌ی غریوِ خویش مدفون شده‌ام
و این
فرومُردنِ غمناکِ فتیله‌یی مغرور را مانَد
در انباره‌ی پُرروغنِ چراغش.

۳۰ مردادِ ۱۳۶۳

برای عباس جعفری

اقیانوس است آن ژرفا و بی‌کرانگی

«ــ اقیانوس است آن:
ژرفا و بی‌کرانگی،
پرواز و گردابه و خیزاب
بی آنکه بداند.

کوه است این:
شُکوهِ پادرجایی،
فراز و فرود و گردنکشی
بی اینکه بداند.

مرا اما
انسان آفریده‌ای:
ذره‌ی بی شکوهی
گدای پَشم و پِشکِ جانوران،
تا تو را به خواری تسبیح گوید
از وحشتِ قهرت بر خود بلرزد
بیگانه از خود چنگ در تو زند
تا تو
کُل باشی.

مرا انسان آفریده‌ای:
شرمسارِ هر لغزشِ ناگزیرِ تنش
سرگردانِ عرصاتِ دوزخ و سرنگونِ چاهسارهای عَفِن:
یا خشنودِ گردن نهادن به غلامی‌ تو
سرگردانِ باغی بی‌صفا با گل‌های کاغذین.

فانی‌ام آفریده‌ای
پس هرگزت دوستی نخواهد بود که پیمان به آخر برد.

بر خود مبال که اشرفِ آفرینگانِ تواَم من:
با من
خدایی را
شکوهی مقدّر نیست.»

«ــ نقشِ غلط مخوان
هان!
اقیانوس نیستی تو
جلوه‌ی سیالِ ظلماتِ درون.
کوه نیستی
خشکینه‌ی بی‌انعطافیِ محض.
انسانی تو
سرمستِ خُمبِ فرزانگی‌یی
که هنوز از آن قطره‌یی بیش درنکشیده
از مُعماهای َ سیاه سر برآورده
هستی
معنای خود را با تو محک می‌زند.

از دوزخ و بهشت و فرش و عرش برمی‌گذری
و دایره‌ی حضورت
جهان را
در آغوش می‌گیرد.

نامِ تواَم من
به یاوه معنایم مکن!»

فروردینِ ۱۳۶۴

غرشِ خامِ تندرهای پوده گذشت

غرشِ خامِ تندرهای پوده گذشت
و تندبارهای عنان‌گسسته فرونشست.
اینک چشمه‌سارِ زمزمه:
زلال
(چرا که از صافی‌های اعماق می‌جوشد)
وخروشان
(چرا که ریشه‌هایش دریاست)

هنگامی که مُجابم کرد
دختربچه‌یی بیش نبود:
نهالی خُرد
در معرضی بی‌آفتاب.

از خود می‌پرسیدم:
«ــ آیا چون مشّاطه‌یی سفیه
صفای کودکانه‌اش را
به پیرایه و آرایه‌ی فوت و فنِ سخن‌وری مخدوش نمی‌کنم؟»
باز با خود می‌گفتم:
«ــ بودن دیگر است و شدن دیگر…
آن که شد
باری
از شدن‌تر باز نخواهد ماند:

کشیده‌گام و سرودخوان به راه ادامه خواهد داد
و قانونِ زرینِ خود را
در گستره‌ی اعتمادِ خویش مستقر خواهد کرد.»

هنگامی که مُجابم کرد
نهالی خُرد بود
در معرضی بی‌آفتاب.
کنونش درختی می‌بینم بربالیده و گسترده‌شاخسار
که سایه‌اش به فتحِ زمینِ سوزان می‌رود. ــ

نگاهش کنید!

۱۸ بهمنِ ۱۳۶۴

 

در معرفی‌ ندا ابکاری

زنان و مردانِ سوزان

زنان و مردانِ سوزان
هنوز
دردناک‌ترین ترانه‌هاشان را نخوانده‌اند.

سکوت سرشار است.
سکوتِ بی‌تاب
از انتظار
چه سرشار است!

۱۸ خردادِ ۱۳۶۷

ما فریاد می‌زدیم: «چراغ! چراغ!»

ما فریاد می‌زدیم: «چراغ! چراغ!»
و ایشان درنمی‌یافتند.

سیاهی‌ چشمِشان
سپیدی‌ کدری بود اسفنج‌وار
شکافته
لایه‌بر لایه‌بر
شباهت برده از جسمیّتِ مغزشان.

گناهی‌شان نبود:
از جَنَمی دیگر بودند.

۲۱ خردادِ ۱۳۶۷

در واپسین دم

در واپسین دم
واپسین خردمندِ غمخوارِ حیات
ارابه‌ی جنگی را تمهیدی کرد
که از دودِ سوختِ رانه و احتراقِ خرجِ سلاحش
اکسیری می‌ساخت
که خاک را بارورتر می‌کرد و
فضا را از آلودگی مانع می‌شد!

۲ بهمنِ ۱۳۷۱

شگفتا که نبودیم

شگفتا
که نبودیم
عشقِ ما
در ما
حضورِمان داد.
پیوندیم اکنون
آشنا
چون خنده با لب و اشک با چشم

واقعه‌ی نخستین دمِ ماضی.

غریویم و غوغا
اکنون،
نه کلامی به مثابهِ مصداقی
که صوتی به نشانه‌ی رازی.

هزار معبد به یکی شهر…

بشنو:
گو یکی باشد معبد به همه دهر
تا من آنجا برم نماز
که تو باشی.

چندان دخیل مبند که بخشکانی‌ام از شرمِ ناتوانی‌ خویش:
درختِ معجزه نیستم
تنها یکی درختم
نوجی در آبکندی،
و جز اینم هنری نیست
که آشیانِ تو باشم،
تختت و
تابوتت.

یادگاریم و خاطره اکنون. ــ

دو پرنده
یادمانِ پروازی
و گلویی خاموش
یادمانِ آوازی.

۹ فروردینِ ۱۳۷۲

همه شب حیرانش بودم

همه شب حیرانش بودم،
حیرانِ شهرِ بیدار
که پیسوزِ چشمانش می‌سوخت و
اندیشه‌ی خوابش به سر نبود
و نجوای اورادش
لَخت لَخت
آسمانِ سیاه را می‌انباشت
چون لَتِرمَه باتلاقی دمه‌بوناک
که فضا را.

حیران بودم همه شب
شهرِ بیدار را
که آوازِ دهانش
تنها
همهمه‌ی عَفِنِ اذکارش بود:
شهرِ بی‌خواب
با پیسوزِ پُردودِ بیداری‌اش
در شبِ قدری چنان. ــ
در شبِ قدری.

گفتم: «بنخفتی، شهر!
همه شب
به نجوا
نگرانِ چه بودی؟»
گفتند:
«برآمدنِ روز را
به دعا
شب‌زنده‌داری کردیم.
مگر به یُمنِ دعا
آفتاب
برآید.»

گفتم: «حاجت‌ْروا شدید
که آنک سپیده!»

به آهی گفتند: «کنون
به جمعیتِ خاطر
دل به دریای خواب می‌زنیم
که حاجتِ نومیدانه
چنین معجزآیت
برآمد.»

۸ فروردینِ ۱۳۷۳

بی‌آرزو چه می‌کنی ای دوست؟

ــ بی‌آرزو چه می‌کنی ای دوست؟

ــ به ملال،
در خود به ملال
با یکی مُرده سخن می‌گویم.

شب، خامُش اِستاده هوا
وز آخرین هیاهوی پرند‌گانِ کوچ
دیرگاه‌ها می‌گذرد.
اشکِ بی‌بهانه‌ام آیا
تلخه‌ی این تالاب نیست؟

ــ از این گونه
بی‌اشک
به چه می‌گریی؟
ــ مگر آن زمستانِ خاموشِ خشک
در من است.

به هر اندازه که بیگانه‌وار
به شانه‌بَرَت سَر نهم
سنگ‌باری آشناست
سنگ‌باری آشناست غم.

۲۲ خردادِ ۱۳۷۳