ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشهی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.
اگر کلمهای که جستجو کردهاید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.
لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
مشتکی
(مُ تَ) [ ع. ] (اِفا.) شکایت کننده، گله کننده.
مشتی
(مَ) (ص. اِ.) (عا.)
۱- مشهدی، لقب کسی که به زیارت مشهد رفته.
۲- لوطی، جوانمرد.
مشتی
(مَ یا مُ) (اِ.) نوعی پارچه حریر و لطیف و نازک.
مشجب
(مِ جَ) [ ع. ] (اِ.) دار، چوب که بر آن جامه اندازند.
مشجر
(مُ شَ جَّ) [ ع. ] (اِمف.) درختکاری شده، درخت دار.
مشحون
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) پر شده، انباشته شده، آکنده.
مشخ
(مَ) [ ازع. ] (مص م.) (عا.) مشق، اعم از چیز نوشتن بسیار، کارهای دیگر.
مشخص
(مُ شَ خَّ) [ ع. ] (اِمف.) معین، معلوم.
مشدد
(مُ شَ دَّ) [ ع. ] (اِمف.)
۱- سخت و محکم شده.
۲- حرفی که دارای تشدید باشد.
مشدی
(مَ) (ص.) (عا.) نک مشتی.
مشرب
(مَ رَ) [ ع. ] (اِ.)
۱- آبشخور.
۲- روش، مسلک. ج. مشارب.
مشربه
(مَ رَ بِ) [ ع. مشربه ] (اِ.) آب خور، جای آب خوردن. ج. مشارب.
مشربه
(مَ رَ یا رُ بَ یا بِ) [ ع. مشربه ] (اِ.)
۱- زمین نرمی که در آن همیشه گیاه باشد.
۲- غرفهای که در آن آشامیدنی صرف کنند.
۳- پیش دالان.
۴- یک مشت آب.
۵- آبخور پر جوی و یا عام است. ج. ...
مشرح
(مُ شَ رِّ) [ ع. ] (اِفا.) تشریح کننده، بیان کننده.
مشرع
(مَ رَ) [ ع. ] (اِ.)
۱- جای آب.
۲- جای نوشیدن آب. ج. مشارع.
مشرف
(مُ رِ) [ ع. ] (اِفا.)
۱- کسی یا چیزی که از بلندی بر کسی یا چیزی دیگر مسلط باشد.
۲- ناظر، نگرنده.
مشرف
(مُ شَ رَّ) [ ع. ] (اِمف.) شرف یافته، بلندپایه شده.
مشرق
(مَ رِ) [ ع. ] (اِ.) خاور، جای طلوع خورشید.
مشروب
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) آشامیدنی، هرچیز قابل آشامیدن.
مشروب شدن
(~. شُ دَ) [ ع - فا. ] (مص ل.) آبیاری شدن.