ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشهی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.
اگر کلمهای که جستجو کردهاید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.
لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
مصبوغ
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) رنگ کرده شده.
مصحح
(مُ صَ حُِ) [ ع. ] (اِفا.) تصحیح کننده، کسی که غلطهای نوشته یا کتابی را تصحیح کند.
مصحف
(مُ حَ) [ ع. ] (اِ.)
۱- نامهها و اوراقی که در یک جلد جمع کرده باشند.
۲- قرآن مجید. ج. مصاحف.
مصحف
(مُ صَ حَّ) [ ع. ] (اِمف.)
۱- کلمهای که خطا نوشته شده.
۲- کلمهای که خطا خوانده شده.
۳- کلمهای که به واسطه کاستن یا افزودن نقطههای حروف تغییر یافته مانند: باد، یاد، روز، زور.
مصحوب
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) همراه شده.
۲- یار، رفیق.
۳- همراه.
مصداق
(مِ) [ ع. ] (اِ.)
۱- دلیل راستی سخن.
۲- چیزی که دلیل راستی کسی باشد.
۳- آن چه که منطبق بر امری گردد.
مصدر
(مَ دَ) [ ع. ] (اِ.)
۱- جای بازگشت.
۲- سرچشمه، منبع.
۳- فعلی است بدون زمان و ضمائر. ج. مصادر.
مصدر
(مُ صَ دَّ) [ ع. ] (اِمف.)
۱- داشته شده، درصدر قرار داده.
۲- آنکه به ریاست و صدارت رسیده.
۳- کسی که در صدر جای دارد، صدرنشین.
مصدع
(مُ صَ دِّ) [ ع. ] (اِفا.) دردسر دهنده، آن چه که باعث زحمت شود. ؛ ~ اوقات شدن باعث دردسر شدن.
مصدق
(مُ صَ دَّ) [ ع. ] (اِمف.)
۱- شخصی که گفتار او را راست دانند.
۲- تصدیق شده، گواهی شده.
مصدق
(مُ صَ دِّ) [ ع. ] (اِفا.)
۱- کسی که شخصی یا شیئی را تصدیق کند، راستگو دارنده. مق. مکذب.
۲- آن چه که موجب تصدیق گردد، مؤید.
۳- باور کننده.
۴- مقوم، ارزیاب. ج. مصدقین.
مصدوق
(مَ) [ ع. ] (اِمف.)
۱- راست گفته شده.
۲- موافق وعده بجا آورده شده.
مصدوم
(مَ) [ ع. ] (اِمف.) صدمه دیده، آسیب رسیده.
مصر
(مِ) [ ع. ] (اِ.)
۱- واقع شونده میان دو چیز، حد میان دو چیز.
۲- شهر. ج. امصار.
مصر
(مُ صِ رّ) [ ع. ] (اِفا.) اصرار کننده.
مصراع
(مِ) [ ع. ] (اِ.)
۱- یک لنگه از دو لنگه در.
۲- یک نیمه از یک بیت شعر. ج. مصاریع.
مصراً
(مُ صِ رَّ نْ) [ ع. ] بااصرار، باتأکید.
مصرح
(مُ صَ رَّ) [ ع. ] (اِمف.) تصریح شده.
مصرع
(مُ صَ رَّ) [ ع. ] (اِمف.) بیتی که هر دو مصراعش قافیه دار باشد.
مصرف
(مَ رَ) [ ع. ] (اِ.) محل خرج و صرف. ج. مصارف.