ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشهی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.
اگر کلمهای که جستجو کردهاید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.
لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
حرام
(حَ) [ ع. ] (اِ.)
۱- ناروا، ناشایست.
۲- کاری که اسلام از نظر شرعی آن را منع کرده و ارتکاب آن گناه باشد. مق حلال.
۳- ضایع، تباه.
حرام خوار
(~. خا) [ ع - فا. ] (ص فا.)
۱- کسی که مال حرام میخورد.
۲- رشوه خوار، رشوه گیر.
۳- مفت خور، تنبل.
حرامزاده
(~. دِ) [ ع - فا. ] (ص مر.)۱ - فرزند نامشروع، ناپاک زاده. مق. حلال زاده.
۲- (کن.) بسیار زرنگ و زیرک، بسیار محیل.
حرامی
(حَ)
۱- (ص نسب.) حرامکار.
۲- (اِ.) دزد، راهزن.
حراک
(حَ) [ ع. ] (اِمص.) جنبش.
حرب
(حَ) [ ع. ] (اِ.) جنگ، نبرد.
حرباء
(حَ) [ ع. ] (اِ.) آفتاب پرست.
حربه
(حَ بِ) [ ع. حربه ] (اِ.) سلاح.
حرث
(حَ) [ ع. ] (مص م.) شخم زدن.
حرج
(حَ رَ) [ ع. ] (اِ.)
۱- تنگی، فشار.
۲- جای تنگ.
۳- گناه، بزه.
حرجول
(حَ) [ ع. حرجل ] (اِ.) نوعی ملخ، میگو.
حرز
(حِ) [ ع. ] (اِ.)
۱- جای استوار.
۲- پناهگاه.
حرس
(حَ) [ ع. ] (مص م.) نگاهبانی کردن.
حرس
(حَ رِ) (اِفا. ص.) پاسبان، نگاهبان.
حرشف
(حَ شَ) [ ع. ] (اِ.)
۱- فلس ماهی.
۲- ملخ که هنوز بال در نیاورده باشد.
حرص
(حِ) [ ع. ] (اِ.) آز، آزمندی.
حرص خوردن
(حِ. خُ دَ) [ ع - فا. ] (مص ل.)
۱- خشمگین شدن.
۲- به خود فشار آوردن.
حرص و جوش
(حِ صُ) (اِمر.)خشم و نگرانی.
حرصاء
(حُ رَ) [ ع. ] (ص.) جِ حریص ؛ آزمندان.
حرض
(حَ رَ) [ ع. ] (اِ.) هلاک، موت.