ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشهی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.
اگر کلمهای که جستجو کردهاید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.
لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
حرف
(حَ) [ ع. ] (اِ.)
۱- هر یک از واحدهای الفبا. ج. حروف، احراف.
۲- سخن، گفتار.
۳- در دستور زبان کلمهای که معنی مستقل ندارد و تنها برای پیوند دادن کلمهها یا جملهها یا نسبت دادن کلمهای به کلمه دیگر به کار ...
حرف
(حِ رَ) [ ع. ] (اِ.) جِ حرفه ؛ پیشهها، صنعتها.
حرف حساب
(حَ فِ حِ)(ص مر.)سخن معقول و منطقی، سخن صریح و بدو ن مجامله.
حرف درآر
(حَ. دَ) [ ع - فا. ] (ص فا.) شایعه ساز، دروغ پرداز، مفتری.
حرف زدن
(~. زَ دَ) [ ع - فا. ] (مص ل.) سخن گفتن.
حرف زور
(~) [ ع - فا. ] (ص مر.) سخن ناحق، سخن تحکم آمیز و ناروا.
حرف شنو
(~. ش نُ) [ ع - فا. ] (ص مر.) معقول، سر به راه، نصیحت پذیر. مق. حرف نشنو.
حرف گیر
(~.) [ ع - فا. ] (ص فا.) نکته گیر، عیب جو.
حرف گیری
(~.) [ ع - فا. ] (اِمص.) خرده گیری، عیب جو.
حرفه
(حِ فِ) [ ع. حرفه ] (اِ.) پیشه، کار.
حرق
(حَ) [ ع. ] (مص م.) سوختن، سوزانیدن.
حرقت
(حُ قَ) [ ع. حرقه ] (اِمص.)
۱- سوزش، سوختگی.
۲- حرارت، گرمی.
حرقفه
(حِ قَ فَ یا فِ) [ ع. حرقفه ] (اِ.) خاصره.
حرم
(حَ رَ) (اِ.)
۱- گرداگرد خانه.
۲- اندرون خانه.
۳- گرداگرد کعبه و اماکنِ مقدس.
۴- جای اهل و عیالِ مرد.
حرمان
(حِ) [ ع. ] (مص ل.) بی بهره بودن، بیرون ماندن.
حرمت
(حُ مَ) [ ع. حرمه ] (اِ.)
۱- آبرو، عزت.
۲- آن چه که محترم داشتن و نگه داشتن آن واجب باشد.
حرمسرا
(ی) (حَ رَ. سَ) [ ع - فا. ] (اِمر.) محل زنان حرم.
حرمله
(حَ مَ لِ یا لَ) [ ع. حرمله ] (اِ.) توت - فرنگی درختی.
۲- قضبان.
حره
(حُ رّ) [ ع. حره ] (اِ.) زن آزاده.
حره
(حَ رَّ) [ ع. ] (اِ.) سنگستان.