ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشهی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.
اگر کلمهای که جستجو کردهاید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.
لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
حلف
(حِ) [ ع. ] (اِ.)
۱- سوگند، قسم.
۲- عهد، پیمان. ج. احلاف.
حلفاء
(حَ) [ ع. ] (اِ.) گیاهی که از آن حصیر سازند.
حلق
(حَ) [ ع. ] (اِ.) بخشی از لوله گوارشی که بین دهان و مری قرار دارد، گلو.
حلق
(~.) [ ع. ] (مص م.) تراشیدن موی.
حلق گشادن
(~. گُ دَ) [ ع - فا. ] (مص ل.) گفتگو کردن.
حلقه
به گوش (~. بِ) [ ع - فا. ] (ص مر.) مطیع، فرمانبردار.
حلقه
(حَ قِ) [ ع. حلقه ] (اِ.)
۱- هرچیز مدور و دایره شکل که میانش خالی باشد.
۲- دایره.
۳- انجمن، مجلس، گروه.
۴- زره.
حلقه نامزدی
(~ زَ) (اِمر.) حلقهای معمولاً از طلا که مرد و زن در هنگام نامزدی در انگشت یکدیگر کنند.
حلقوم
(حُ) [ ع. ] (اِ.) گلو؛ مجرای غذا از دهان به معده.
حلل
(حُ لَ) [ ع. ] (اِ.) جِ حله.
۱- زیورها، پیرایهها.
۲- لباسهای نو، جامهها.
۳- بردههای یمانی.
حلم
(حُ) [ ع. ] (اِ.) آن چه در خواب بینند.
حلم
(حِ) [ ع. ]
۱- (مص ل.) بردباری کردن.
۲- (اِمص.) بردباری.
حله
(حِ لِّ) [ ع. ] (اِ.)
۱- کوی، محله.
۲- محل گرد آمدن.
حله
(حُ لِّ) [ ع. حله ] (اِ.)
۱- جامه نو.
۲- لباسی که بدن را بپوشاند.
حلوا
(حَ) [ ع. حلواء ] (اِ.) خوراکی که به وسیله آرد و روغن و شکر و مواد دیگر تهیه کنند. ؛~ کسی را خوردن کنایه: از شاهد مرگ او بودن. ؛~. ~. کردن کنایه از: عزیز ...
حلوان
(حُ) [ ع. ] (اِ.) عطا، پاداش، مژدگانی.
حلول
(حُ) [ ع. ] (مص ل.)
۱- فرود آمدن در جایی، وارد شدن به کسی.
۲- داخل شدن روح کسی در کس دیگر.
حلی
(حُ) [ ع. ] (اِ.) جِ حَلی ؛ زیورها، آرایشها.
حلیب
(حَ) [ ع. ] (اِ.)
۱- شیر تازه دوشیده.
۲- شراب خرما.
حلیت
(حِ لِّ یَُ) [ ع. حلیه ] (مص ل.) حلال بودن، روا بودن.