ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشهی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.
اگر کلمهای که جستجو کردهاید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.
لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
خمس
(خُ) [ ع. ] (اِ.)
۱- یک پنجم هر چیز.
۲- یک پنجم درآمد یا غنایم که مسلمانان باید به امام یا جانشین او بپردازند. ج. اخماس.
خمسه
(خَ) [ ع. خمسه ] (اِ.)
۱- پنج.
۲- پنج انگشت. مسترقه.
خمسه مستسرقه
(~ء مُ تَ رِ قِ) [ ع. ] (اِمر.) نک پنجه دزدیده.
خمش
(خَ مُ) (ص.) خاموش.
خمل
(خَ) [ ع. ] (اِ.) ریشه، پرز، خواب (مخمل، ماهوت و مانند آن).
خمود
(خُ) [ ع. ] (اِمص.) خاموشی.
خموش
(خَ) (ص.) خاموش.
خمول
(خُ) [ ع. ] (مص ل.) گمنام شدن، بی نام گردیدن.
خمپاره
(خُ رِ) (اِمر.)
۱- نوعی گلوله که به وسیله خمپاره انداز پرتاب شود.
۲- گلولهای که جهت آتش بازی سازند و در هوا منفجر گردد و به چند رنگ درآید.
خمپاره انداز
(~. اَ) (ص فا. اِمر.) سلاحی شبیه توپ که دارای لولهای کوتاه و دهانهای فراخ است و به وسیله آن خمپاره را پرتاب کنند.
خمک
(خُ مَ) (اِ.) دف و دایره کوچکی که چنبر آن از برنج یا روی باشد.
خمیازه
(خَ زِ) (اِ.)
۱- حالتی که به سبب خستگی، اختلال در خواب و کسالت در شخص ایجاد شود به طوری که به فاصله کوتاه و ناخودآگاه دهان تا حد ممکن باز شده، دستها کشیده و سینه منبسط گردد.
۲- دهان دره.
خمیدن
(خَ دَ) (مص ل.)
۱- کج شدن.
۲- لنگیدن.
خمیده
(خَ دِ) (ص مف.) خم شده، مایل.
خمیر
(خَ) [ ع. ] (اِ.)
۱- هر چیز که با آب مخلوط و غلیظ شود.
۲- آرد جو یا گندم که برای پختن نان یا شیرینی با آب آمیخته باشند.
خمیره
(خَ رِ) [ ع. خمیره ] (اِ.)
۱- خمیرترش.
۲- سرشت، طبع.
خمیرگیر
(~.) (ص فا.) کسی که در دکان نانوایی خمیر نان را به عمل آورد.
خمیس
(خَ) [ ع. ] (اِ. ق.)
۱- پنجشنبه.
۲- لشکر، سپاه مرکب از مقدمه، میمنه، میسره، قلب و ساقه. ج. اخمساء و اخمسه.
خمیص
(خَ) [ ع. ] (ص.)
۱- باریک، نزار.
۲- باریک میان.
خن
(خَ) (اِ.)
۱- خانه.
۲- خانه طبقه پایین کشتی.