ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشهی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.
اگر کلمهای که جستجو کردهاید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.
لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
خنازیر
(خَ) [ ع. ] (اِ.) جِ خنزیر.
۱- خوکها.
۲- غدههای سختی که در زیر گلو و گردن به وجود میآید.
خناس
(خَ نّ) [ ع. ] (ص. اِ.) شیطان، اهریمن.
خناق
(خُ) [ معر. ] (اِ.) دیفتری.
خناک
(خُ) (اِ.) نک دیفتری.
خنب
(خُ) (اِ.) خم.
خنبره
(خُ بَ رِ) (اِمر.) خمره، خم کوچک.
خنبه
(خُ بِ) (اِ.)
۱- خم بزرگ.
۲- گودال یا چهاردیواری که در آن غله ریزند.
خنثی
(خُ ثا) [ ع. ] (ص.)
۱- کسی است که نه مرد باشد نه زن.
۲- بی فایده، بیهوده.
خنج
(خَ) (اِ.)
۱- شادی، طرب.
۲- نفع، فایده.
خنجر
(خَ جَ) [ ع. ] (اِ.) سلاحی به اندازه کارد که نوک تیز دارد و تیغه اش کج و برندهاست.
خنجک
(خَ جَ) (اِ.) نک خارخسک.
خنجیر
(خِ یا خَ)
۱- بوی تیزی که از سوختن استخوان، چرم، پشم و پنبه چرب چراغ خاموش گشته و مانند آن برآید.
۲- هر چیز تند و تیز.
خندان
(خَ)
۱- (ص فا.) خنده کننده.
۲- (ق.) در حال خندیدن.
۳- شکوفه کننده.
۴- هر چیز شکفته، مانند غنچه، انار، پسته.
خندریس
(خَ دَ) [ ع. ] (اِ.) شراب کهنه.
خندستان
(خَ دِ یا دَ) (اِمر.)
۱- افسوس، سخره، لاغ.
۲- مجلس مسخرگی، معرکه مسخرگی.
۳- کنایه از: لب و دهان معشوق.
خندق
(خَ دَ) [ معر. ] (اِ.) گودالی که گرداگرد شهر، قلعه و مانند آن درست میکردند تا مانع از ورود دشمن و سیل گردد. ج. خنادق.
خنده
(خَ دِ) [ په. ] (اِ.) حالتی در انسان که به سبب شادی و نشاط ایجاد شودولبها و دهان گشا د گردند. ؛ از ~ روده بر شدن کنایه از: خنده شدید و ممتد کردن.
خنده خریش
(~. خَ) (ص مر.) کسی که مردم به او بخندند و مسخره اش کنند.
خنده رو
(ی) (~.) (ص مر.) کسی که دارای چهره بشاش است.
خندوتند
(خَ دُ تَ)(اِمر.)۱ - زیر و زبر.۲ - تار و - مار، پراکنده.