ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشه‌ی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.

اگر کلمه‌ای که جستجو کرده‌اید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.

جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

دنبلان

(دُ بَ) (اِمر.)۱ - خایه گوسفند.
۲- نوعی قارچ خوراکی.

دنبه

(دُ بِ) (اِ.)
۱- دمبه، جزیی از بدن گوسفند که به جای دم در انتهای خلفی تنه او آویخته و محتوی چربی است.
۲- پیه، چربی. ؛ ~گذار کردن نوعی رَمل و جادو برای از میان برداشتن یا آسیب رساندن ...

دنج

(دِ) (اِ.) (عا.) جای خلوت و آرام.

دنح

(دِ) [ معر. عبر. اِرمی. دنحا ] (اِ.) روز ششم ماه کانون الا´خر روزه عید دنح مسیحیان است. گویند که یحیی بن زکریا، در این روز مسیح را در آب معمودیه به نهر اردن غسل تعمید داد.

دند

(دَ) (ص.) احمق، کودن.

دند

(~.) (اِ.)
۱- استخوان پهلو، دنده.
۲- دندان.
۳- افزاری است جولاهگان را و آن چوبی است دندانه دندانه به عرض پارچه‌ای که بافند و از هر دندانه تاری می‌گذرانند.

دندان

(دَ) [ په. ] (اِ.) بخش سخت و محکم در دهان جانوران که عمل جویدن را انجام می‌دهد. ؛~ کسی گیر کردن کنایه از: عاشق یا خواهان شدن. ؛ ~ تیز کردن کنایه از: آماده یا ...

دندان آفریز

(~.) (اِمر.) نک دندان آپریش.

دندان آپریش

(~.) (اِمر.) خلال.

دندان زدن

(~. زَ دَ)
۱- گزیدن.
۲- گاز زدن.
۳- (کن.) خصومت ورزیدن، کینه خواستن.
۴- (کن.) برابری کردن.
۵- (کن.) چسبیدن.
۶- میل کردن، طمع کردن.

دندان مزد

(~. مُ) (اِمر.) پول یا جنسی که پس از اطعام مساکین به آنان دهند.

دندان نمودن

(~. نِ دَ)(مص ل.) خشم نشان دادن، ترسانیدن.

دندان نهادن

(~. نَ دَ) (مص م.) کنایه از:
۱- قبول کردن.
۲- رغبت نمودن.
۳- طمع بستن.

دندان پزشک

(~. پِ زِ) (اِمر.)کسی که دندان رامعالجه کند، طبیب دندان.

دندان پزشکی

(~. ~.)
۱- (حامص.) عمل و شغل دندان پزشک، طبابت دندان.
۲- (اِمر.) مطّب دندان پزشک.

دندان گرد

(~. گِ) (ص مر.) حریص، سخت گیر در معامله، طمّاع.

دندانه

(دَ نِ) (اِ.) هر چیز شبیه به دندان.

دندنه

(دَ دَ نِ یا نَ) [ ع. دندنه ]
۱- (مص ل.) با خود سخن نرم گفتن.۲ - (اِ.) صدای مگس و زنبور.
۳- سخن آهسته و زیر لبی که فهمیده نشود.

دنده

(دَ دِ) (اِ.)
۱- هر یک از استخوان‌های خمیده قفسه سینه که از پشت به مهره‌ها وصل می‌شود.
۲- وسیله‌ای برای حرکت یا تغییر دادن سرعت در اتومبیل. ؛ از ~ چپ بلند شدن کنایه از: سر حال نبودن.

دندیدن

(دَ دَ) (مص ل.) غرغر کردن، زیر لب با خشم سخن گفتن.