ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشهی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.
اگر کلمهای که جستجو کردهاید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.
لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
دمر
(دَ مَ) (ص.) (عا.) روی سینه و شکم دراز کشیده.
دمساز
(~.) (ص فا.)
۱- همدم، همراز.
۲- موافق، سازگار.
دمش
(دَ مِ)
۱- (اِ.) عمل دمیدن.
۲- (اِ.) نفس، دمام.
دمع
(دَ) [ ع. ] (اِ.) = دمعه: اشک، سرشک. ج. دموع.
دمعه
(دَ عِ یا عَ) [ ع. دمعه ] (اِ.) اشک، سرشک.
دمغ
(دَ مَ) [ ع. ] (ص.)(عا.)سرشکسته، شرمسار.
دمغازه
(دُ زِ) (اِ.)
۱- بیخ دم.
۲- استخوان میان دم جانور.
دمل
(دُ مَ یا مَّ) [ ع. ] (اِ.) زخم عفونی شده روی پوست که ورم کرده و در آن چرک و خونابه باشد.
دمن
(دِ مَ) [ ع. ] (اِ.)
۱- ج. دمنه.
۲- در فارسی به معنای دشت و صحرا.
دمنده
(دَ مَ دِ)(ص فا.)۱ - فوت کننده.۲ - وزنده، خروشنده.
۳- نمو کننده.
دمنه
(دِ نِ) [ ع. دمنه ] (اِ.)
۱- آثار به جا مانده از خانه و آبادی.
۲- در فارسی به معنی دشت و صحرا.
دمه
(~.) (اِ.) لبه چیزی مانند دم تیغ.
دمه
(~.) (اِ.) دم آهنگری.
دمه
(دَ مِ) (اِ.) باد سخت با برف و سرما.
دمور
(دُ) [ ع. ] (اِمص.) تباهی، هلاکت.
دموکرات
(دِ مُ) [ فر. ] (ص.) طرفدار حکومت دمکراسی.
دموکراتیک
(دِ مُ) [ فر. ] (ص نسب.) منسوب به دموکراسی.
دموکراسی
(دِ مُ) [ فر. ] (اِمر.) حکومت مردم بر مردم، حکومتی که در آن دولتمردان از طریق مردم یا نمایندگان مردم انتخاب میشوند.
دموی
(دَمَ) [ ع. ] (ص نسب.) منسوب به دم، خونی.
دمپایی
(دَ) (اِ.)
۱- کفش راحتی که در خانه به پا کنند.
۲- آن چه که دم پا یا دم در گسترند.