ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشهی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.
اگر کلمهای که جستجو کردهاید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.
لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
دهخدا
(ی) (دِ خُ) (اِ.) کدخدا.
دهدار
(دِ) (ص فا.) کدخدا.
دهر
(دَ) [ ع. ] (اِ.)
۱- روزگار، زمانه.
۲- عهد، دوره.
دهره
(دَ رَ یا رِ) (اِ.) = داره. دهار:
۱- نوعی حربه دسته دار که دسته اش آهنین و سرش مانند داس است.
۲- داس.
۳- شمشیر کوچک دو د مه که سر آن مانند سر سنان باریک و تیز میباشد.
دهری
(دَ) [ ع - فا. ] (ص نسب.) کسی که زمان را ازلی و ابدی میداند و همه حوادث را ناشی از زمان میداند، ملحد، طبیعی.
دهستان
(دِ هِ) (اِمر.) مجموعه چند ده نزدیک به هم.
دهش
(دِ هِ) [ په. ] (اِمص.) بخشش، کرم.
دهش
(دَ هَ) [ ع. ] (اِ.) سطوت خاصی است که خرد محب را از جهت هیبت محبوب خود مصدوم کند.
دهشت
(دَ شَ) (اِمص.)۱ - سرگشتگی، حیرت.
۲- تعجب، شگفتی.
۳- اضطراب.
۴- ترس، خوف. («دَهَش» از عربی به معنی سرگشتگی، حیرت، سراسیمگی).
دهشت انگیز
(~. اَ) (ص فا.) ترس آور، وحشت انگیز.
دهشتناک
(دِ شَ) [ ع - فا. ] (ص مر.) خوفناک، ترسناک.
دهق
(دَ هَ) [ ع. ] (ص.) دو چوب که با آن ساق پا را شکنجه کنند.
دهقان
(دِ) [ معر. ] (اِمر.)
۱- صاحب ده.
۲- کشاورز.
۳- روستایی.
۴- حافظ سنن و روایات ایرانی. ج. دهاقنه، دهاقین.
دهقنت
(دَ قَ نَ) [ ع. دهقنه ] (اِمص.)۱ - صاحب ده بودن، دهداری.
۲- ریاست ده، کدخدایی.
دهل
(دُ هُ) (اِ.) طبل بزرگ، کوس. ؛ ~دریده کنایه از: رسوا، مفتضح.
دهل زن
(~. زَ) (ص فا.) آن که دهل مینوازد.
دهلیز
(دِ) [ معر. ] (اِمر.) راهرو، دالان، ج. دهالیز.
دهلیزی
(~.) (ص نسب.)
۱- منسوب به دهلیز.
۲- سخن بی معنی، گفتار بی فایده.
دهم
(دَ هُ) (ص.) عدد ترتیبی برای ده، در مرحله ده، عاشر.
دهمین
(~.) (ص نسب.) در مرحله دهم، دهمی.