ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشهی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.
اگر کلمهای که جستجو کردهاید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.
لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
رخت
(رَ) [ معر. ] (اِ.)
۱- لباس، جامه.
۲- کالا، متاع.
۳- بار و بنه.
رخت انداختن
(~. اَ تَ) (مص ل.) اقامت کردن، فرود آمدن.
رخت بربستن
(~. بَ. بَ تَ) (مص ل.)
۱- آماده سفر شدن.
۲- مردن، درگذشتن.
رخت برگرفتن
(~. بَ. گِ رِ تَ) (مص ل.) کوچ کردن.
رخت ساختن
(~. تَ) (مص ل.) آماده شدن، آماده سفر شدن.
رخت شو
(ی) (رَ) (ص فا.) آن که لباسها را شوید.
رخت کن
(~. کَ) (اِمر.) اتاقی که در آن لباس از تن درآورند و در جارختی گذارند، جایی از گرمابه که در آن لباسها را از تن درآورند.
رخت گرداندن
(~. گَ دَ) (مص ل.) جابه جا شدن، نقلِ مکان کردن.
رخسار
(رُ) (اِمر.) روی، چهره.
رخساره
(رُ رِ) (اِمر.) رخسار.
رخش
(~.) (اِ.) رنگ سرخ و سفید درهم آمیخته.
رخش
(~.) (اِ.)
۱- اسب.
۲- نام اسب رستم دستان.
رخش
(رَ خْ) [ اَوس. ] (اِ.)
۱- روشنایی، پرتو.
۲- صاعقه، برق.
رخشان
(رَ) (ص فا.) رخشنده، تابان.
رخشنده
(رَ شَ دِ) (ص فا.) درخشنده، تابنده.
رخشیدن
(رَ دَ)(مص ل.) تابیدن، پرتو افکندن.
رخص
(رَ) [ ع. ] (ص.) نرم و نازک.
رخص
(رُ) [ ع. ] (اِمص.) ارزانی، کم بهایی.
رخصت
(رُ صَ) [ ع. رخصه ]
۱- (اِمص.) اجازه، دستور، اذن.
۲- (اِ.) جواز، پروانه.
رخمه
(رَ مِ) [ ع. رخمه ] (اِ.) کرکس، لاشخوار.