ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشهی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.
اگر کلمهای که جستجو کردهاید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.
لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
سرخر
(سَ. خَ) (ص مر.) (عا.) مزاحم، سربار.
سرخرمن
(سَ خَ مَ) (اِمر.) حقوق و عوارضی که کدخدا از رعایا میگیرد.
سرخس
(سَ رَ) (اِ.) گیاهی است از رده نهان - زادان آوندی که سردسته گروهی از آنها به نام گروه سرخسها میباشد. این گیاه دارای ساقههای زیرزمینی است که از فواصل مختلف آن برگهای هوایی خارج میشوند.
سرخوان
(سَ خا) (ص فا.) = سر خواننده:
۱- خوانندهای که به خواندن آغاز کند.
۲- کسی که پیش خوانی کند و دیگران ذکر گویند؛ سرذاکر.
۳- فاتحه که بر سر قبر مردگان خوانند.
سرخوانی
(~ خا)
۱- (حامص.) خواندن آواز پیش از آواز دیگران.
۲- سرودگویی، تغنی.
۳- خواندن سرنوشت کسان.
۴- پیش - خوانی تا دیگران ذکر گویند.
۵- استهزاء، تمسخر.
۶- فاتحه خوانی بر سر قبور مردگان.
۷- (اِ.) ابتدای خوانندگی، پیش درآمد.
سرخور
(سَ) (ص فا.) آن که بدقدم است و اطرافیانش زود میمیرند.
سرخوش
(سَ)(ص مر.) خوشحال، شادمان.
سرخک
(سُ خَ) (اِ.) مرضی عفونی واگیر و همه گیر که مصونیت میدهد.
سرخیل
(~. خِ) (ص مر. اِمر.) آن که در رأس خیل قرار دارد، سردسته.
سرد
(سَ) [ په. ] (ص.)
۱- خنک، دمای کم.
۲- بی مِهر.
۳- سخن بی مزه، بی معنی.
سرد شدن
(~. شُ دَ) (مص ل.) کنایه از:
۱- مردن.
۲- ناامید شدن.
سرد یافتن
(سَ. تَ) (مص ل.) سرد شدن، احساس سرما کردن.
سرداب
(سَ) (اِمر.) اطاقی در زیر زمین خانه برای استفاده از خنکی آن در تابستان برای نگهداری غذا و چیزهای فاسد شدنی.
سردابه
(سَ بَ یا بِ) (اِمر.) نک سرداب.
سردار
(سَ) [ په. ] (ص فا.) فرمانده قشون، سالار.
سرداری
(~.) (ص نسب.) نوعی لباس بلند مردانه که پشتش چین داشته روی لباسهای دیگر میپوشیدند.
سرداری
(~.) (حامص.) سالاری، مهتری.
سرداور
(~. وَ) (ص مر. اِمر.) داور سوم است که طرفین دعوی مشترکاً او را تعیین میکنند، حکم مشترک.
سردبیر
(سَ. دَ) (اِمر.) شخصی که مقالات و اخبار روزنامه یا مجله زیر نظر او تهیه و تنظیم شود.
سردر
(~. دَ) (اِمر.) بالای در، آستانه خانه.