ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشهی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.
اگر کلمهای که جستجو کردهاید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.
لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
سردرختی
(~. دِ رَ) (اِمر.) هر میوهای که از درخت به دست آید مثل سیب وگلابی و زردآلو.
سردرگم
(~. دَ. گُ) (ص مر.) سرگردان، حیران.
سردستی
(~. دَ) (ص.) سرسری، ناقص.
سردسیر
(سَ) (اِمر.) ییلاق، جای سرد.
سردفتر
(سَ. دَ تَ) (اِمر.) مدیر و مسئول دفترخانه اسناد رسمی.
سردم
(~. دَ) (اِمر.)
۱- قهوه خانه.
۲- محلی که در آن درویشان گرد هم میآیند، خانقاه.
۳- جایی در زورخانه که مرشد متناسب با حرکات ورزشکاران ضرب میزند و میخواند.
سردماغ
(~. دِ یا دَ) (ص مر.) (عا.) بانشاط، شادمان، سرحال.
سردمدار
(سَ دَ) (ص فا.) سردسته، رییس.
سرده
(سَ دَ یا دِ)(اِ.)
۱- نوع، قسم.
۲- نوعی از خربزه.
۳- قدحی که بدان شراب خورند.
۴- ساقی.
سردهی
(~. دِ) (ص فا.) ساقیگری.
سردوشی
(~.) (اِمر.) پاگون، پارچه باریکی روی شانه لباسهای نظامی برای نصب درجه.
سرراست
(سَ)
۱- (ص مر.) راست و مستقیم.
۲- (ق مر.) کامل، بی کم و کاست.
سرراهی
(~.) (ص نسب.) نوزادی که کنار راه گذارند تا کسی او را ببرد و بزرگ کند.
سررسید
(~. رَ یا رِ) (اِمر.) زمان پرداخت پولی که از بانک به عنوان وام گرفته شده.
سررسیدن
(~. رَ یا رِ دَ) (مص ل.) ناگهان رسیدن.
سررشته
(~. رِ تِ یا تَ) (اِمر.)
۱- سرنخ.
۲- اطلاع، آگاهی.
سررشته دار
(~. ~.) (ص فا.)
۱- دفتردار.
۲- حسابدار.
سررفتن
(~. رَ تَ) (مص ل.)
۱- لبریز شدن، پُر شدن.
۲- به پایان رسیدن.
۳- بی حوصله شدن.
سرزده
(~. زَ دِ) (ق مر.) ناگهانی، بی خبر.
سرزمین
(~. زَ) (اِمر.) مرز و بوم.