ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشهی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.
اگر کلمهای که جستجو کردهاید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.
لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
سماک
(س) [ ع. ] (اِ.) سماکان ؛ نام دو ستاره، یکی به نام «سماک رامح» ستاره قرمزی در صورت فلکی «عوا» یا «گاوران» و دیگری به نام «سماک اعزل» ستاره سفیدی در صورت فلکی «سنبله» یا «خوشه».
سماک
(~.) [ ع. ] (اِ.) آن چه بدان چیزی را بردارند و بلند کنند.
سماکار
(سَ) (ص.) خدمتکار، خدمتکار میخانه.
سماکچه
(سَ چَ یا چِ) (اِ.) سینه بند زنان.
سمایی
(سَ) [ ع. ] (ص.) آسمانی.
سمبل
(سَ بَ)(اِ.) (عا.)= سنبل: کار سرسری، سطحی.
سمبل کردن
(~. کَ دَ) (مص ل.) (عا.) کاری را سرسری و بدون دقت انجام دادن.
سمبول
(سَ بُ) [ فر. ] (اِ.) مظهر، نماد، نشانهای که نمایانگر معنایی پنهان باشد، رمز (فره).
سمبولیسم
(~.) [ فر. ] (اِ.)
۱- نهضت ادبی که از اوایل قرن بیستم به عنوان عکس العمل ناتورالیسم در اروپا ایجاد شد. تحت تأثیر فلسفه ایده آلیسم بود، از متافزیک الهام میگرفت و میکوشید جهان را با نظر سمبولیک و روحانی ...
سمبولیک
(~.) [ فر. ] (ص.) چیزی که دارای ارزش و کارایی خاص خود نیست و نشانه و مظهر چیز دیگری است، رمزی، نمادین (فره).
سمت
(سَ) [ ع. ]
۱- (مص ل.) راهی را در پیش گرفتن.
۲- به راه درست و میانه راه رفتن.
۳- (اِ.) راه، روش.
۴- قصد.
۵- طرف، جانب. ج. سموت.
سمت
(س مَ) [ ع. ] (اِ.)
۱- نشان داغ.
۲- علامت، نشانه.
۳- عنوان.
۴- مقام.
سمت الرأس
(سَ تُ رَّ) [ ع. ] (اِمر.) نقطهای درآسمان که درست در امتداد سر شخص باشد.
سمت القدم
(سَ تُ لْ قَ دَ) [ ع. ] (اِمر.) نک سمت الرأس.
سمج
(س مِ) [ ع. ] (ص.)
۱- زشت، ناپسند.
۲- بی حیا، پررو، ج. سماج.
سمج
(سُ مْ) (اِ.) = سمچ:
۱- نقب، راه زیر - زمینی.
۲- سرداب.
۳- زندان زیرزمینی.
۴- آغل گوسفندان در زیرزمین یا در کوه.
سمح
(سَ مِ) [ ع. ] (ص.)۱ - بخشنده.
۲- آسان.
سمح
(سَ مَ) [ ع. ] (مص ل.) جوانمرد گردیدن، اهل بخشش شدن.
سمح
(سَ) [ ع. ] (ص.) جوانمرد، بخشنده.
سمر
(سَ مَ) [ ع. ] (اِ.) افسانه.