ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشهی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.
اگر کلمهای که جستجو کردهاید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.
لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
سمر شدن
(سَ مَ. شُ دَ) [ ع - فا. ] (مص ل.) مشهور شدن.
سمراء
(سَ) [ ع. ] (ص.) مؤنث اسمر؛ زن گندم گون.
سمرت
(سُ مْ رَ)
۱- (مص ل.) گندم گون بودن.
۲- (اِمص.) گندم گونی.
سمسار
(س) [ معر. ] (اِ.) واسطه خرید و فروش.
سمساری
(~.)۱ - (حامص.) دلالی، واسطه - گری.
۲- (اِمر.) دکان سمسار.
سمسمی
(س س) (ص نسب.) (عا.) شخص شل و سست، آن که کارها را به کندی و تأنی انجام دهد؛ فسفسی.
سمسول
(سَ) (اِ.) بی شرمی، بی حیایی، شوخی.
سمط
(س) [ ع. ] (اِ.) گردن بند، رشته مروارید یا مهره.
سمع
(سَ) [ ع. ]
۱- (اِ.) گوش، حس شنوایی.
۲- (مص م.) شنیدن.
سمعت
(سَ عَ) [ ع. سمعه ] (اِ.) ریای در گفتار.
سمعک
(سَ عَ) [ ع - فا. ] (اِمصغ.) وسیلهای برای تقویت شنوایی. کسانی که گوششان سنگین است آن را در گوش گذارند تا اصوات را بهتر بشنوند.
سمفونی
(سَ فُ) [ فر. ] (اِ.) آهنگی که برای ارکستر کامل ساخته شود.
سمفونیک
(~.) [ فر. ] (ص.) نظیر و معادل یا متناسب با سمفونی.
سمن
(س مَ) [ ع. ] (اِمص.) فربهی، چاقی.
سمن
(سَ مَ) [ په. ] (اِ.) یاسمن.
سمنامبولیسم
(سُ) (اِ.) حرکت و راه رفتن شخص در حالی که در خواب طبیعی یا مغناطیسی است.
سمنبر
(سَ مَ بَ)(ص مر.) آن که بدنی خوشبو و لطیف دارد.
سمنت
(س مِ نْ) [ انگ. ] (اِ.) سیمان.
سمند
(سَ مَ) (اِ.) اسبی که رنگش مایل به زردی باشد.
سمندر
(سَ مَ دَ) (اِ.) جانوری دوزیست شبیه سوسمار، چهارپا دارد و رنگ پوستش تیرهاست با لکههای زرد. میگویند در آتش نمیسوزد.