ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشهی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.
اگر کلمهای که جستجو کردهاید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.
لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
صفاهان
(ص) (اِ.)
۱- سپاهان، اسم شهر اصفهان.
۲- یکی از نواهای موسیقی قدیم.
صفاهانک
(ص نَ) (اِمصغ.) یکی از دوازده مقام موسیقی قدیم.
صفت
(ص فَ) [ ع. صفه ]
۱- (مص م.) چگونگی کسی یا چیزی را گفتن.
۲- ستودن.
۳- (اِمص.) بیان حال.
۴- چگونگی، چونی.
۵- (اِ.) باطن، معنی.
۶- خلق و خوی.
۷- کلمهای است که به اسم افزوده میشود تا حالت و چگونگی آن را ...
صفت کردن
(~. کَ دَ) [ ع - فا. ] (مص م.)
۱- توصیف کردن.
۲- ستودن.
صفح
(صَ فْ) [ ع. ]
۱- (مص ل.) درگذشتن از گناه کسی.
۲- روی گردانیدن.
۳- (اِ.) طرف و کناره چیزی.
صفحه
(صَ حَ یا حِ) [ ع. صفحه ] (اِ.)
۱- رویه و سطح چیزی. ج. صفحات.
۲- کناره چیزی، جانب.
۳- چهره، صورت.
۴- در فارسی هر یک از دو سوی یک ورق کاغذ، مقوا و مانند آن.
۵- صفحه مدوری که روی آن موسیقی ...
صفحه آرایی
(~.) [ ع - فا. ] ~اِمر.) عمل قرار دادن نوشتهها، تصویرها، شماره صفحه و آماده کردن یک صفحه کتاب، روزنامه یا مجله.
صفحه کلاچ
(~. کِ) [ ع - فا. ] (اِ.) صفحه گردی در دستگاه کلاچ با رویهای از ماده مقاوم در برابر سایش که اصطکاک ایجاد میکند و رابط بین چرخ لنگر و دیسک کلاچ است.
صفحه کلید
(~. کِ) [ ع - فا. ] ~اِمر.) بخشی از یک دستگاه (ماشین تحریر، کامپیوتر و...) شامل دکمههایی برای چاپ با نظمی ویژه که با فشار هر یک از آنها عمل معینی انجام میگیرد (کی برد).
صفحه گذاشتن
(~. گُ تَ) [ ع - فا. ] (مص ل.) پشت سر کسی حرف زدن.
صفدر
(صَ دَ) [ ع - فا. ] (ص.)
۱- از هم درنده صف.
۲- شجاع.
صفر
(صَ فَ) [ ع. ] (اِ.) دومین ماه سال قمری.
صفر
(ص) [ معر - سنس. ] (اِ.)
۱- خالی، تهی، پوچ.
۲- در اصطلاح ریاضی علامتی به شکل (۰) که به خودی خود عدد نیست ولی اگر در طرف راست عددی قرار گیرد آن عدد را ده برابر میکند.
صفرا
(صَ) [ ع. صفراء ]
۱- (ص.)مؤنث اصفر؛ زردرنگ.
۲- (اِ.) زرداب.
۳- مایعی زردرنگ و تلخ که از کبد ترشح میشود.
۴- مجازاً به معنی تندی.
صفرا جنبیدن
(~. جُ دَ) [ ع - فا. ] (مص ل.) خشمگین شدن.
صفرا شکستن
(~. ش کَ تَ) [ ع - فا. ] (مص ل.)
۱- زا یل شدن صفرا.
۲- کنایه از: غذای کمی که پیش از غذا خورند.
صفرا کردن
(~. کَ دَ) [ ع - فا. ] (مص ل.) کنایه از: استفراغ کردن.
۲- تندخویی کردن.
صفراشکن
(~. ش کَ) [ ع - فا. ] (ص فا.) غذا یا داروی زایل کننده صفرا.
صفراوی
(~.) [ ع. ] (ص نسب.) = صفرایی:
۱- تندمزاج.
۲- زرد رنگ.
صفراکش
(~. کُ) [ ع - فا. ]
۱- (ص فا.) زایل کننده صفرا.
۲- (اِ.) کنایه از: غذای کمی که صبح خورند.