ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشهی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.
اگر کلمهای که جستجو کردهاید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.
لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
عبره
(~.) [ ع. عبره ] (اِ.)
۱- اشک، سرشک. ج. عبرات و عبر.
۲- اندوه بی گریه.
عبره
(عِ رَ یا رِ) [ ع. عبره ] (اِمص.) عبرت.
عبره
(عَ بَ رِ) [ ع. عبره ] (اِمص.) ارزیابی محصول که به وسیله معدل گرفتن از چند سال معین صورت گیرد.
عبری
(عِ) [ ع. ] (ص نسب.) نک عبرانی.
عبس
(عَ بَ) [ ع. ] (اِمص.) ترشرویی.
عبس
(عَ بْ) [ ع. ] (مص ل.) روی ترش کردن.
عبقری
(عَ بْ قَ) [ ع. ]
۱- (ص.) بزرگ قوم.
۲- (اِ.) نوعی گستردنی از دیبای منقش.
۳- قوی، توانا.
۴- بهتر و کامل تر از هر چیزی.
عبهر
(عَ هَ) [ ع. ] (اِ.) نرگس.
عبودت
(عُ دَ) [ ع. عبوده ] (اِمص.)
۱- بندگی، غلامی.
۲- طاعت.
۳- پرستش.
عبودیت
(عُ یَّ) [ ع. عبودیه ] (مص جع.)
۱- بندگی کردن، پرستش کردن.
۲- طاعت نمودن.
عبور
(عُ) [ ع. ]
۱- (مص ل.) گذشتن، رد شدن.
۲- (مص م.) گذراندن.
عبور و مرور
(عُ رُ مُ) [ ع. ] (اِمر.) رفت و آمد، آمد و شد.
عبوس
(عَ) [ ع. ] (ص.) بسیار ترشروی، اخمو.
عبوس
(عُ) [ ع. ]
۱- (مص ل.) روی ترش کردن.
۲- (اِمص.) ترشرویی.
عبید
(عُ بَ یا بِ) [ ع. ] بنده کوچک.
عبید
(عَ) [ ع. ] (اِ.) جِ عبد؛ بندگان.
عبیر
(عَ) [ ع. ] (اِ.) مادهای خوشبو مرکب از مشک و کافور.
عتاب
(عِ) [ ع. ] (مص م.)
۱- خشم گرفتن.
۲- سرزنش کردن.
عتابی
(~.) [ ع. ] (ص نسب.) نوعی پارچه موجدار و رنگارنگ شبیه اطلس که در عتابیه بغداد بافته میشد.
عتاد
(عَ) [ ع. ] (اِ.) ساخت و سامان، آن چه جهت سفر و جز آن آماده سازند.