ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشهی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.
اگر کلمهای که جستجو کردهاید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.
لیست واژهها (تعداد کل: 36,098)
عد
(عَ دّ) [ ع. ] (مص م.) شمردن.
عدات
(عُ) [ ع. عداه ] (ص. اِ.) جِ عادی ؛ دشمنان.
عداد
(عِ) [ ع. ] (اِ.) شمار، شماره.
عدالت
(عَ لَ) [ ع. عداله ]
۱- (مص ل.) عادل بودن، انصاف داشتن.
۲- (اِمص.) دادگری.
عدالتخانه
(~. نِ) [ ع - فا. ] (اِمر.) عدلیه، دادگستری.
عداوت
(عَ وَ) [ ع. عداوه ] (اِمص.) دشمنی، خصومت.
عدت
(عُ دَّ) [ ع. عده ] (اِ.)
۱- لوازم زندگانی.
۲- ساز و برگ جنگ.
عدد
(عَ دَ) [ ع. ] (اِ.) شمار، شماره.
عدس
(عَ دَ) [ ع. ] (اِ.) گیاهی یک ساله از تیره پروانه واران، دانههایش یکی از مواد عالی غذایی است.
عدسی
(~.) [ ع - فا. ] (ص نسب.) منسوب به عدس ؛ نوعی خوراکی که در آن عدس را با دستهای از سبزیهای معطر پخته سپس کوبیده و له میکنند و اگر پوره گوشت یا روغن در آن ...
عدسی
(~.) [ ع - فا. ] (اِ.)
۱- قطعهای بلور به شکل عدس که یکی از دو سطح آن یا محدب است یا مقعر، این قطعه در دوربینها و ذره بینها به کار میرود.
۲- جسمی عدسی شکل که پشت مردمک ...
عدل
(عَ) (ق.) درست، دقیقاً، راست.
عدل
(عَ) [ ع. ]
۱- (مص ل.) دادگری کردن، داد دادن.
۲- (اِمص.) دادگری.
۳- (اِ.) داد.
عدل
(عِ) [ ع. ]
۱- (اِ.) یک لنگه از دو لنگه بار.
۲- (ص.) مثل و مانند چیزی در وزن و بها.
عدله
(عَ دَ لِ) [ ع. عدله ] (ص.) جِ عادل ؛ کسانی که برای شهادت دادن شایسته باشند.
عدلی
(عَ دْ)(اِ.)
۱- نوعی سکه رایج در قدیم.
۲- عدل، لنگه بار.
عدلیه
(عَ یِّ) [ ع. عدلیه ] (اِ.) اداره دادگستری.
عدم
(عَ دَ) [ ع. ] (اِمص.) نیستی، نابودی.
عدن
(عَ دْ) [ ع. ]
۱- (مص ل.) همیشه بودن در جایی.
۲- (ص.) بهشت جاوید.
عده
(عُ دِّ) [ ع. عده ] (اِ.) نک عُدَّت.