ابزار فرهنگ لغت سایت، تنها ریشه‌ی اصلی کلمات را قادر است جستجو کند.

اگر کلمه‌ای که جستجو کرده‌اید دارای: پیشوند یا پسوند یا به شکل مرکب است، اصلِ ریشه را جستجو کنید.

جستجوی واژه

لیست واژه‌ها (تعداد کل: 36,098)

عقرب

(عَ قْ رَ) [ ع. ] (اِ.)
۱- کژدم ؛ جِ عقارب.
۲- نام صورتی فلکی در نیم کره جنوبی آسمان و نام هشتمین برج از بروج دوازده گانه که خورشید در حرکت ظاهری خود، آبان ماه در این برج قرار می‌گیرد.

عقربه

(عَ رَ بِ) [ ع - فا. ] (اِ.) هریک از میله -‌های باریک فلزی که روی صفحه ساعت نصب شده و با آن‌ها ساعت‌ها و دقیقه‌ها و ثانیه‌ها را شمارند.

عقعق

(عَ عَ) [ ع. ] (اِ.) عکُه، زاغ.

عقل

(عَ) [ ع. ]
۱- (مص م.) دریافتن، فهمیدن.
۲- (اِ.) نیروی ادراک. ؛~ کل بسیار دانا و خردمند. ؛~ سلیم اندیشه و دریافت انسان سالم و طبیعی. ؛~ کسی پاره سنگ برداشتن کنایه از: کم عقل ...

عقل

(~.) [ ع. ] (مص م.) بستن، بند کردن، بستن بازو و پای شتر.

عقلا

(عُ قَ) [ ع. عقلاء ] (اِ. ص.) جِ عاقل ؛ خردمندان.

عقلانی

(عَ) [ ع. ] (ص نسب.) منسوب و مربوط به عقل.

عقم

(عَ) [ ع. ] (اِمص.) نازایی، سترونی.

عقوبت

(عُ بَ) [ ع. عقوبه ] (اِ.) کیفر، شکنجه.

عقود

(عُ) [ ع. ] (اِ.) جِ عَقد؛ عهدها، پیمان‌ها.

عقود

(عُ) [ ع. ] (اِ.) جِ عِقد؛ گردن بندها.

عقور

(عَ) [ ع. ] (ص.) گزنده، گاز گیرنده.

عقوق

(عُ) [ ع. ] (مص م.) نافرمانی کردن، آزردن پدر و مادر.

عقول

(عُ) [ ع. ] (اِ.) جِ عقل.

عقوه

(عَ وَ) [ ع. عقوه ] (اِ.)
۱- اطراف خانه.
۲- محله.

عقیان

(عِ) [ ع. ] (اِ.) طلای خالص.

عقیب

(عَ) [ ع. ] (ق.) دنبال، دنباله.

عقیدت

(عَ دَ) [ ع. عقیده ] (اِ.) باور، فکر، آن چه که انسان به آن باور دارد.

عقیده

(عَ دَ یا دِ) [ ع. عقیده ] (اِ.) نک عقیدت.

عقیق

(عَ) [ ع. ] (اِ.) نوعی سنگ قیمتی به رنگ‌های گوناگون که نوع بهتر آن سرخ رنگ است.