آزاد، نیمایی و سپید
غم از چهرهی معدنچی
غم از دور چشمهای همسرم
غم از نقشهی کشورم پاک نخواهد شد
بیا آواز بخوانیم
چیزی به فرو ریختنِ این سقف نمانده است
موشی که از کنار تختم میگریخت
تکهای از خوابهایم را در دهانش گرفته بود
خوابها
نُتهای موسیقیاند
و این همه ساز
که در اتاق خوابم نواخته میشوند
ادامهی آن همه بیداریست
که داشت مرا میکشت
پتو را کنار میزنم
میدوم به دنبال موش
فرو رفته چیزی در سینهام
که با هر تکان
قلبم را میخراشد
چیزی فرو رفته در سینهام:
«تکه ای از آن موسیقی
که در نوجوانی ام گوش میدادم»
موسیقی
حوض آب گرم است
ما تا شانه در آن فرو رفتهایم
موسیقی
دوش آب سرد است
در تابستان
موسیقی
خوابیست
که هرچه بیشتر دست و پا میزنیم
بیشتر در آن غرق میشَویم
خوابهایم از لای انگشتهایم میگریزند
موشها
خوابهایم را به دندان گرفته
فرار میکنند در پشت دیوارها
دیواری را خراب میکنم
جنازهی معشوقهام
هنوز به بوسیده شدن فکر میکند
دیواری را خراب میکنم
جنازهی زنی کورد
لای دستمالهایی خونآلود
که از رقصهای محلی به جاماندهاند
کفن پیچ شده است
زن بیدار میشود
میایستد و
میرقصد و
میرقصد و
میرقصد تا استخوانهایش
چون سُفالی کُهنه فرو میریزند
دیواری را خراب میکنم
جهان در دستِ تروریستهاست
و آن که انتحار کرد
پیش از آن که مرگ را بفهمد
ناپدید شده بود
دیواری را خراب میکنم
بمبهای ویتنام
به خاورمیانه رسیدهاند
و آخرین دیوارِ خانهام
از اشکِ زنانِ افغان
نم برداشته است
دیوار خراب میشود
خوابهایمان را از خون ساختهاند و
تنهایمان را از خاک و خون
و این جنازه منام
که هرچه کشته میشوم
باز زندهام
تا کجا آشفته بیدار ماندهایم
که ترسناکترین خوابها
از ما میگریزند؟
□
تنم خیس شده
خوابهایم به تنم چسبیدهاند
خوابهایم را پهن میکنم بر طنابِ رختی
که دو دیوارِ حقیقت و واقعیت را ایستاده نگه داشته است
موشی که از کنار تختم گریخته بود
در فنجانی چای ناپدید شد
نه
تو نرفتهای
تو را موریانهها خوردهاند
که اینقدر ناشیانه سقوط میکنم
پاورقی: سلیمان به برجِ بلندِ شهر رفت تا مملکتش را تماشا کند. و در حالیکه ایستاده و بر عصایش تکیه داده بود، از دنیا رفت. مدّتی به همان وضع ایستاده بود و جنیان به تصوّرِ این که او زنده است و نگاه میکند، کار میکردند. سرانجام موریانهای وارد عصای او شد و درون آن را خورد. عصا شکست و سلیمان به زمین افتاد. آن گاه همه فهمیدند که او از دنیا رفته است.
دستهایت خانهام بود
وقتی صورتم را در آنها پنهان میکردم
وقتی دستگاهِ چایساز
در خودش منفجر میشد
وقتی آفتاب
تختخوابمان را زیر بمباران میگرفت
دستهایت خانهام بود
وقتی تانکها و هواپیماها
از پِیجهای خبرگزاریها
به خانه میریختند
وقتی رابطهام با اشیای خانه
پر از انفجار بود
و دست به هر چیز میبُردم
تکهتکه میشد
یا دست به هر چیز میبُردم
پارهپاره میشدم
دستهایت خانهام بود
وقتی پشت ترافیک شکنجه میشدم
وقتی کافهها
اتاق گاز و کافهنشینان
مامورانِ شکنجهام بودند
وقتی قدم به قدم
خیابانهای مرکز شهر
مینگذاری شده بود
فالفروشها
با تفنگهایشان
تولد، زندگی
و مرگم را مسخره میکردند
صورتم را در دستهایت میگذاشتم
کوچک میشدم
کوچک میشدم
آنقدر کوچک که در دستهایت فرو میرفتم
و از انگشتِ کوچکت اتاقخوابی میساختم
با پنجرهای کوچک
رو به منظرهی خانه
من از این پنجره با خودم حرف میزدم
با گوشهایم که هنوز بزرگ بودند و
از دستهایت بیرون مانده بودند
گوشهایم
_ این خبرنگارهای حقیر _
چرا هیچ صدای تازهای را پیدا نمیکنند؟
مگر عنکبوتها چقدر تار تنیدهاند
که دنیا از کار افتاده است؟
جهان از کار افتاده است
و آنچه از شلوغی میبینیم
فرآیندِ فساد است بر لاشهای تازه
برایت سه کلید روی لبهایم گذاشتهام
کلیدی برای توقف جهان
کلیدی برای بازگشت به کودکی
و کلیدی برای عبور از آنچه دوست نمیداری
با بوسهای جهان را جلو بِبَر
آنقدر جلو
که هواپیماها به تاریخ بپیوندند
و تانکها
لانهی موش و خفاش شوند
آنقدر جلو
که از تو
تنها استخوانِ دستهایت باقی بماند
و از من
صورتی که کف دستهایت خوابیده است
به بوسیدن ادامه بده
ادامه بده…
کوچک شدهام
آنقدر کوچک که میتوانم به درونِ مادرم برگردم
در خودم مچاله شوم
و فریاد بزنم:
«دستهایش خانهام بود
پنجرهای برایم بسازید
تا دستهایش را ببینم»
اما کسی صدایم را نمیشنود
چرا کسی نمیفهمد
که راهِ فرار از زندان
نه فریاد است
نه کندنِ دیوارهها؟
زندانی باید بماند
بماند
بماند تا برسد
مثل دانهای در خاک
آنقدر در رَحِمِ مادرم ماندهام
که چهرهام چروک افتاده است
و موهایم سفید شدهاند
دستهای تو خانهی من است
وقتی مُردم
مرا در دستهایت دفن کن
روشنی
مثل استکانی شیرِ گرم
در سرماخوردگیِ زمستان
تاریکی
مثل چای داغی
که روی دست میریزد
محکم
مثل مرگی که در انتحار اتفاق میافتد
و سُست
همچون گلولهای
که قصد دارد
به مغزِ کودکی وارد شود
تو به تنهایی
زنهای زیادی هستی
من به این تنهایی
چگونه در آغوشت بگیرم؟
آهای پلنگ تیرباران شده!
این خون سیاه
که از لکههای تنت بیرون میریزد
آیا نفت نیست؟
در ایستگاه اتوبوس
تلویزیونی روشن مانده بود
که آن همه حیوان در آنجا میدویدند
تلویزیونمان روشن مانده است در خانه
که پای این همه حیوان به اینجا باز شده
هر صبح
در همان ایستگاهی میایستم
که دیروز
ربوده شده بودم
هر ظهر
به همان ایستگاهی باز میگردم
که دیروز
مرا بالا آورده بود
هر شب
در همان تختی میمیرم
که شب پیش
چاقویت را در آن پنهان کرده بودی
دراز کشیدهام روی مبل
خوابم نمیبَرَد
خیرهام به عقربههای ساعت
و جفتی پلنگ را میبینم
که در قفسی گِرد گیر افتادهاند
من ساعتها را میشمارم
اما ساعتها آنقدر کُند شدهاند
که چیزِ تازهای را نمیبُرَند
تو دقیقهها را میشماری
و روزی چندبار
از من عبور میکنی و
به من بازمیگردی
ما دو عقربهایم
بر ساعتی به وسعت یک خانه
بر ساعتی به وسعت یک خیابان
بر ساعتی به وسعت یک سیاره
زمانْ در قفسی گرد تکه تکه شده است
من از چشمهایت میترسم
وقتی خودم را میبینم
که در دایرههایی تاریک اسیر شدهام
من از خیابانهایی
که در خودشان گِرِه خوردهاند میترسم
کاش خارج از دایرهها
هوایی برای تنفس بود
تا از خودمان بیرون بزنیم
به خیابان برویم
از خیابان بیرون بزنیم
از کوچهها، شهرها
از این سیارهی پلاستیکی
که در اتاقی تاریک دور خودش میچرخد
.
.
.
راستی این طناب دار
که دورِ مچ من است
تا کجا تیک تاک خواهد کرد؟
به ایستگاه میروم
دست به شانهی کناریام میزنم
و میگویم:
«دست از دویدن بردار پلنگ کوچک!
هیچ حیوانی
از قاب تلویزیون بیرون نیامده است»
پنجرهی قطاری
که در آن زنی زیبا نشسته است
مرا فرو میمکد
در ایستگاه بعد
پیرمردی از قطار پیاده خواهد شد
به آفتاب بگویید
کمی زودتر طلوع کند
پوستم را شُستهام
پهن کردهام روی بند
میخواهم برای عشقی تازه آماده شوم
دیروز پرندهای را دیدم
که در بالهایش اسیر شده بود
بالهایش او را
از این پشت بام به آن پشت بام میبُردند
مردی که در اتومبیلِ گران قیمتش زندانی بود
در خیابانها چرخانده میشد
زنی که حبس شده بود
در قعر کیف دستیاش
مدام چیزهای تازه میخرید
تا سیاهچالش را زیباتر کند
با صدایت نردبانی بساز
بالا برو
و خورشید را صدا بزن
بپرس:
چگونه میرود
آنکه ایستاده است
با چشمهایم
میایستم رو به روی آینه
چشمهایم که ایستادهاند و میروند
من چند مرد را در لباسهای چروکیدهام
چند مرد را در پوست کهنهام
و چند خورشید را در سرم زندانی کردهام
که کسی صدایشان را نمیشنود
مرزیست میان زندانی و زندانبان
مرزیست میان کارگر و کارفرما
مرزیست میان آن زن و مرد
که همدیگر را در آغوش کشیدهاند
مرزی میانِ همه چیز است
و صدای هیچکس به هیچکس نمیرسد
پوست تنم مرزیست
که مرا از جهان جدا کرده است
مرزی که خودم را از خودم جدا کرده است
آنقدر جدا که صدایم به خودم نمیرسد
و آدمهایی بیرون از من اسلحه برداشتهاند
آدمهای درونم را میکُشَند
بیرون میروم از لباسهایم
بیرون میروم از پوست تنم
سفر چیست
جز رفتن از سلولی به سلولی دیگر؟
قفسم را زیر بالهایم پنهان کردهام
تپانچهام را در سینهام
و هر ثانیه
بیمارستانی در شقیقههایم خمپاره میخورَد
خون جاری شده بر شانهها
خون جاری شده بر سینهام
خون از نهرهای کف دستهایم بیرون میزند
کف دستهایت را نگاه کن
جهان از کف دستهای ما جوانه زده است
جهان لوبیای سحر آمیزیست
حدا از کفِ دستهای ما بالا رفت
حدا از کف دستهای ما به خدایی رسید
ماندهام مَردُم
این همه پینه را کجا پنهان میکنند
که خدا از قنوتهایشان به وحشت نمیافتد
حرفهایم بالهای مناند
من در بالهایم اسیر شدهام
و آنقدر از مرزی به مرزی دیگر میروم
تا سیارهی زمین در خودش مچاله شود
وطن
واژهی خندهداریست
برای پرندهای که در قفس به دنیا آمده
دستت را دراز کن
سیارهی زمین را بردار و
از جهان پرتاب کن بیرون