اشعار کوتاه

دانم که برای ما نخفتی همه دوش (1033)

دانم که برای ما نخفتی همه دوش
بر صفهٔ سرد با یکی بالاپوش

آن نیز فراموش نگردد ما را
ای بوده عزیزتر از دیده و گوش

در انجمنی نشسته دیدم دوشش (1034)

در انجمنی نشسته دیدم دوشش
نتوانستم گرفت در آغوشش

رخ را به بهانه بر رخش بنهادم
یعنی که حدیث می‌کنم در گوشش

در حلقهٔ مستان تو ای دلبر دوش (1035)

در حلقهٔ مستان تو ای دلبر دوش
میخانه درون کشیدم از خم سر جوش

بر یاد تو کاس و طاس تا وقت سحر
میخوردم و میزدم همی دوش خروش

در مجلس سلطان بشکستم جامش (1036)

در مجلس سلطان بشکستم جامش
تا جنگ شود بشنوم آن دشنامش

والله که چنان فتاده‌ام در دامش
کز پختهٔ او نمی‌شناسم خامش

دلدار مرا وعده دهد نشنومش (1037)

دلدار مرا وعده دهد نشنومش
بر مصحف اگر دست نهد نشنومش

گوید والله که نشنوی نشنومت
خواهد که به اینها بجهد نشنومش

دل یاد تو آرد برود هوش ز هوش (1038)

دل یاد تو آرد برود هوش ز هوش
می بی‌لب نوشین تو کی گردد نوش

دیدار ترا چشم همی دارد چشم
آواز ترا گوش همی دارد گوش

رفت آنکه نبود کس به خوبی یارش (1039)

رفت آنکه نبود کس به خوبی یارش
بی‌آنکه دلم سیر شد از دیدارش

او رفت و نماند در دلم تیمارش
آری برود گل و بماند خارش

سودای توام در جنون می‌زد دوش (1040)

سودای توام در جنون می‌زد دوش
دریای دو چشم موج خون می‌زد دوش

تا نیم شبی خیل خیالت برسید
ورنی جانم خیمه برون می‌زد دوش

سوگند بدان دل که شده است او پستش (1041)

سوگند بدان دل که شده است او پستش
سوگند بدان جان که شده است او مستش

سوگند بدان دم که مرا میدیدند
پیمانه به دستی و به دستی دستش

شب چیست برای ما زمان نالش (1042)

شب چیست برای ما زمان نالش
وان را که نه عاشق است او را مالش

وان عاشق ناقصی که نوکار بود
گوشش نشود گرم به شب بی‌بالش