اشعار کوتاه

ای بندهٔ سردی به زمستان چون زاغ (1053)

ای بندهٔ سردی به زمستان چون زاغ
محروم ز بلبل و گلستان ز باغ

دریاب که این دم اگرت فوت شود
بسیار طلب کنی به صد چشم و چراغ

بلبل آمد به باغ و رستیم ز زاغ (1054)

بلبل آمد به باغ و رستیم ز زاغ
آئیم به باغ با تو ای چشم و چراغ

چون سوسن و گل ز خویش بیرون آئیم
چون آب روان رویم از باغ به باغ

گر با دیگری مجلس میسازم و لاغ (1055)

گر با دیگری مجلس میسازم و لاغ
ننهم به خدا ز مهر کس بر دل داغ

لیکن چو فرو شود کسی را خورشید
در پیش نهد بجای خورشید چراغ

گفتی مگری چو ابر در فرقت باغ (1056)

گفتی مگری چو ابر در فرقت باغ
من آن توام بخسب ایمن به فراغ

ترسم که چراغ زیر طشتی بنهی
وانگاه بجویمش به صد چشم و چراغ

گویند که عشق بانگ و نامست دروغ (1057)

گویند که عشق بانگ و نامست دروغ
گویند امید عشق خامست دروغ

کیوان سعادت بر ما در جانست
گویند فراز هفت بامست دروغ

گویند که یار را وفا نیست دروغ (1058)

گویند که یار را وفا نیست دروغ
گویند پس از هجر لقا نیست دروغ

گویند شراب جانفزا نیست دروغ
گویند که این به پای ما نیست دروغ

از دل سوی دلدار شکافست شکاف (1059)

از دل سوی دلدار شکافست شکاف
وانکس که نداند این معافست معاف

هر روز در این حلقه مصافست مصاف
می‌پنداری که این گزافست گزاف

امروز طوافست طوافست طواف (1060)

امروز طوافست طوافست طواف
دیوانه معافست معافست معاف

نی جنگ و مصافست و مصافست مصاف
وصل است و زفافست زفافست زفاف

با زنگی امشب چو شدستی به مصاف (1061)

با زنگی امشب چو شدستی به مصاف
از سینهٔ خود سینهٔ شب را بشکاف

در کعبهٔ عشاق طوافی چو کنی
دریاب که کعبه می‌کند با تو طواف

در فقر فقیر باش و در صفوت صاف (1062)

در فقر فقیر باش و در صفوت صاف
با فقر و صفا درآ تو در کار مصاف

گر خصم تو صد تیغ برآرد ز غلاف
چون هیچ نبیند نزند زخم گزاف