اشعار کوتاه

امشب منم و هزار صوفی پنهان (1393)

امشب منم و هزار صوفی پنهان
مانندهٔ جان جمله نهانند و عیان

ای عارف مطرب هله تقصیر مکن
تا دریابی بدین صفت رقص‌کنان

ای آنکه گرفته‌ای به دستان دستان (1394)

ای آنکه گرفته‌ای به دستان دستان
دامان وصال از کف مستان مستان

صیدی که ز دام دل‌پرستان رست آن
من کافرم ار میان هستان هست آن

ای بی‌تو حرام زندگانی ای جان (1395)

ای بی‌تو حرام زندگانی ای جان
خود بی‌تو کدام زندگانی ای جان

سوگند خورم که زندگانی بی‌تو
مرگست به نام زندگانی ای جان

ای بی‌تو حرام زندگانی کردن (1396)

ای بی‌تو حرام زندگانی کردن
خود بی‌تو کدام زندگانی کردن

هر عمر که بی‌رخ تو بگذشت ای جان
مرگست و به نام زندگانی کردن

ای جانب عشاق به خیره نگران (1397)

ای جانب عشاق به خیره نگران
تو خیره و در تو گشته خیره دگران

این خیره در آن و آن در این یارب چیست
جمله ز تواند بی‌دل و بی‌جگران

ای جان منزه ز غم پالودن (1398)

ای جان منزه ز غم پالودن
وی جسم مقدس ز غم فرسودن

ای آتش عشقی که در آن میسوزی
خود جنت و فردوس تو خواهد بودن

ای جمله جهان بروی خوبت نگران (1399)

ای جمله جهان بروی خوبت نگران
جان مردان ز عشق تو جامه دران

با این همه نزدیک همه پرهنران
دیوانگی تو به ز عقل دگران

ای خورده مرا جگر برای دگران (1400)

ای خورده مرا جگر برای دگران
دانم که همین کنی برای دگران

من باد رهی بدم تو راهم دادی
من رستم از این واقعه وای دگران

ای خوی تو در جهان می و شیر ای جان (1401)

ای خوی تو در جهان می و شیر ای جان
از دلشدگان گناه کم گیر ای جان

گر دست شکسته شد کمان گیر ای جان
اینک به شکنجه زیر زنجیر ای جان

ای داد که هست جمله بیدار از من (1402)

ای داد که هست جمله بیدار از من
ای من که هزار آه و فریاد از من

چو ذلک ما قدمت ایدیکم گفت
ناشاد شبی که اصل غم زاد از من