اشعار کوتاه

داروی ملولی رخ و رخسارهٔ تو (1563)

داروی ملولی رخ و رخسارهٔ تو
وان نرگس مخمورهٔ خمارهٔ تو

چندان نمک است در تو دانی پی چیست
از بهر ستیزهٔ جگرخوارهٔ تو

در اصل یکی بُدَست جان من و تو (1564)

در اصل یکی بُدَست جان من و تو
پیدای من و تو و نهان من و تو

خامی باشد که گویی آن من و تو
برخاست من و تو از میان من و تو

در چرخ نگنجد آنکه شد لاغر تو (1565)

در چرخ نگنجد آنکه شد لاغر تو
جان چاکر آن کسی که شد چاکر تو

انگشت گزان درآمدم از در تو
انگشت زنان برون شدم از بر تو

در کوی خیال خود چه می‌پویی تو (1566)

در کوی خیال خود چه می‌پویی تو
وین دیده به خون دل چه می‌شویی تو

از فرق سرت تا به قدم حق دارد
ای بی‌خبر از خویش چه می‌جویی تو

درها همه بسته‌اند الا در تو (1567)

درها همه بسته‌اند الا در تو
تا ره نبرد غریب الا بر تو

ای در کرم و عزت و نورافشانی
خورشید و مه و ستاره‌ها چاکر تو

دل در تو گمان بد برد دور از تو (1568)

دل در تو گمان بد برد دور از تو
این نیز ز ضعف خود برد دور از تو

تلخی بدهان هر دل صفرائی
خود بر تو شکر حسد برد دور از تو

رشک آیدم از شانه و سنگ ای دلجو (1569)

رشک آیدم از شانه و سنگ ای دلجو
تا با تو چرا رود به گرمابه فرو

آن در سر زلف تو چرا آویزد
وین بر کف پای تو جرا مالدرو

زاندم که شنیده‌ام نوای غم تو (1570)

زاندم که شنیده‌ام نوای غم تو
رقصان شده‌ام چو ذره‌های غم تو

ای روشنی هوای عشق تو عیان
بیرون ز هواست این هوای غم تو

سر رشتهٔ شادیست خیال خوش تو (1571)

سر رشتهٔ شادیست خیال خوش تو
سرمایهٔ گرمیست مها آتش تو

هرگاه که خوشدلی سر از ما بکشد
رامش کند آن زلف خوش سرکش توش

سوگند بدان روی تو و هستی تو (1572)

سوگند بدان روی تو و هستی تو
گر میدانم نه از تو این پستی تو

مستی و تهی دستیت آورد به من
من بندهٔ مستی و تهی دستی تو