اشعار کوتاه

امروز ندانم بچه دست آمده‌ای (1766)

امروز ندانم بچه دست آمده‌ای
کز اول بامداد مست آمده‌ای

گر خون دلم خوری ز دستت ندهم
زیرا که به خون دل به دست آمده‌ای

ای آنکه به جز شادی و جز نور نه‌ای (1767)

ای آنکه به جز شادی و جز نور نه‌ای
چون نعره زنم که از برم دور نه‌ای

هرچند نمک‌های جهان از لب تست
لیکن چکنم چو اندر این شور نه‌ای

ای آنکه به لطف دلستان همه‌ای (1768)

ای آنکه به لطف دلستان همه‌ای
در باغ طرب سرو روان همه‌ای

در ظاهر و باطن تو چون مینگرم
کس را نی ای نگار و آن همه‌ای

ای آنکه تو بر فلک وطن داشته‌ای (1769)

ای آنکه تو بر فلک وطن داشته‌ای
خود را ز جهان پاک پنداشته‌ای

بر خاک تو نقش خویش بنگاشته‌ای
وان چیز که اصل تست بگذاشته‌ای

ای آنکه تو جان بنده را جان شده‌ای (1770)

ای آنکه تو جان بنده را جان شده‌ای
در ظلمت کفر شمع ایمان شده‌ای

اندر دل من ترانه‌گویان شده‌ای
واندر سر من چو باده رقصان شده‌ای

ای آنکه حریف بازی ما بده‌ای (1771)

ای آنکه حریف بازی ما بده‌ای
این مجلس جانست چرا تن زده‌ای

چون سوسن و سرو از غم آزاد بدی
بنده غم از آن شدی که خواجه شده‌ای

ای آنکه رخت چو آتش افروخته‌ای (1772)

ای آنکه رخت چو آتش افروخته‌ای
تا کی سوزی که صد رهم سوخته‌ای

گوئی به رخم چشم بردوخته‌ای
نی نی، تو مرا چنین نیاموخته‌ای

ای آنکه مرا به لطف بنواخته‌ای (1773)

ای آنکه مرا به لطف بنواخته‌ای
در دفع کنون بهانه‌ای ساخته‌ای

گر با همگان عشق چنین باخته‌ای
پس قیمت هیچ دوست نشناخته‌ای

ای خورشیدی که چهره افروخته‌ای (1774)

ای خورشیدی که چهره افروخته‌ای
از پرتو آن کمال آموخته‌ای

از جملهٔ اختران که افروخته‌ای
تو بیشتری که بیشتر سوخته‌ای

ای دوست که دل ز دوست برداشته‌ای (1775)

ای دوست که دل ز دوست برداشته‌ای
نیکوست که دل ز دوست برداشته‌ای

دشمن چو شنیده می‌نگنجد از شوق
در پوست که دل ز دوست برداشته‌ای